جملات زیبای ادبی تبریک روز معلم

مجموعه ای از جملات زیبای ادبی تبریک روز معلم را برای شما عزیزان در سایت دانستن قرار داده ایم این متن های ادبی بر گرفته از داستان های زیبا و کارهایی که معلم ها در طی این دوران انجام داده اند و بسیار زیبا و ادبی می باشند در ادامه تصاویر و جزئیات بیشتر جملات زیبای ادبی تبریک روز معلم را در سایت دانستن خواهید دید با ما همراه باشید.

باغـچـه کوچکت همـیـشـــه بهــاری!

کلماتـی که بر تخـتـه سیــاه میــ‌ـنویسی، ابــرهای بهاری‌ اند که باران را به تشـــنگی گلــبــرگ‌هــا مهمان می‌کننــد. همه اتفـاقــ‌های تو به گل سرخ میـ‌رســنـد. پنـــجـرهــ‌هـــای کلاسـت را با پروانـه‌ـهـا فرش کرده ای و دیوارهـــای کلـــاســـت را با بوسه شاپــرک‌هـــا، کاغـــذدیواری. نیمکـتـ‌ـــهای کلاس، مثـــل کلـام تو هیچ گاه بوی کهنـــگـــی نمی‌ـــگـــیرند. کلاســـت باغچـه ای از گل‌ـــهــای همـــیـــشه بهــار اســـت که عطر زنــدگـی را از جانت می‌ـآکنــند.
نفـســ‌ـهـایت رسولان روشنـی اند. کلمـات تو ساده تریـــن شکل ترجمــه خورشـیــد است؛ وقتـی بر روی مســتــطیــل جامانــده بر دل دیوار می‌ـنویســـی و نور را نقـاشـــی میـــ‌ــکنی. گرد گچ‌ـــهای سفـید که بر شانـــه‌هــایت می‌ـــنـشیـــنـد، انگـار با لبــخنـدی مهربــان، دماوند در مقابلمــان ایـــستـاده اســت؛ با همان سربــلــنـــدی همـیشگی.
اگــر کســی چروک‌هـای پیـشــانــی ات را دنبـال کنـد، به رنـــج باغــبـانـی میـــ‌ـــرســـد که سال‌ــهاســـت گلــ‌ـــهـایش را از بیــم خزان، به بهــارهـای در راه سپرده است، باغبانـی که هر صبح، با لبــخنــدی بی پایـان، بهار را به باغـش دعوت می‌کند.
همـــه جاده‌ــهایی که تو نشـــان می‌دهـی، به «خرد و روشنـــی» می‌رسـنـــد. صدای گامـــ‌ـهــایـــت، زمـزمـــه محبـــتـــی اســت که پیــام آور دنــیـــایی از مهـربـانـی است.
صدایت، قاصدکـ‌ـهایــی اند که خبر از آیــنده ای روشن، از روزهـــای نیـامده برایـمـان می‌آورنـــد. همـــیـشه خستـــگــیـــ‌ـــهایت را پشت لبخـنــدهـــای ما گم می‌کـنی؛ لبخنـدهایی که بوی افتخــار و غرور و سربلــنـدی می‌ـدهـــند، لبـخـنـــدهایــی که بوی امیــد میــ‌ـــدهــنـد، لبــخــنــدهایی که بوی بالـــندگی میـــ‌دهـــند. ما ماهـــیــان قرمز کوچکــی هســـتیم که غیـــر از آب ندیدیـم و از هم می‌ــپـرســـیـم آب را و تو رودی هســـتـــی که به اقــیانوس‌ـــهای دور، پیوندمان می‌دهــی و آب را برایــمـــان بخــش میــ‌ـکــنی. تو ابـــری؛ جان تشـنه کویری ما را از باران دانـــش سیــراب میـ‌کـنی. تو چشمـــه ای هســـتـــی که زلـــالـــی را در زیــر سایــه درخــت دانـایی، به ما تعـارف می‌ـــکـنی. تو به ما یاد می‌دهی تا مثل همه پرنـــده‌هــا پرواز کنــیـــم و یادمـــان میـــ‌دهـی که خویش را به خداوند برسانیـــم؛ مثل تمـــام آهـ‌هــایـی که از دل‌هـای سوخته می‌ـــآیــد. وقتی که مثل همـیــشـه آرام آرام شروع میـــ‌کنـــی به صحـبت کردن، انگــار قنــاریـ‌های مســت، دارنـــد بهار را آواز میــ‌ــکنـنــد! دســـتـــ‌ــهای گرمــت را می‌فـــشــاریم که گرمــ‌ـترین دست دوستیـــ‌ـهـــاسـت. آب حیــات، همیـــن کلـمــاتی انـد که تو به ما میـــ‌ـــآموزی، بی آنـکـه چشـــم طمـــعـــی داشتـــه باشی؛ تنـهـــا لبـخـند ما کافــیســـت. کلـــماتــی که تو می‌آموزی، هیـــچ گاه فراموش نخواهــیـم کرد. ما درس چگونه زندگی کردن را از تو آموخته ایـم و تمام دار و ندارمـان، کوله باریـــست از آموخته‌های تو که سالـــ‌ــهـــا پیــش از مســافـر شدن، در دســتـ‌ـــهـــایــمان نهادی تا سربــلنـد به مقـصد برسیم. همیـشـــه دلـگـــرمـــمان کردی تا جادهـــ‌ـــهای پرپـــیـچ و خم زنـدگی را با امـیـدواری طی کنــیـم. حالا که باغچــه زیــبـایـــت به بار نشســـتـــه، بخنـد؛ بخـنـد مثـــل همــیـشــه، تا ما همه خستــگـی راه را فراموش کنـــیــم. بخــنــد، زیـبا بخـــنـــد! بهـار جاودانه گلـ‌ــهایی که تو پرورش دادی مبــارک باغــبـان؛ خسـتـــه نبـاشــی!

عبـاس محمدی

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

نفـس پیـــامـــبـرانـــه

اردیبـهـــشـت، با نفــسـ‌ــهـــای پیـــامــبـرانه ات جوانـه می‌ـــزنـد و تو می‌ـــآیــی تا خورشـــید آگـاهــی را در قلـب‌هـای حاصــلــخـــیــز فرزندان سرزمـــینت بکـــاری. دســتــان سپــیــدت بر پیکر تخـتـه سیاه، نور میــ‌پــاشـد و الـفبـــای روشنی، در اذهــان تاریـکــمـــان حک میـ‌شود. وارد که می‌ــشوی، چشمــ‌ـهـــای شوقمان چون پنـجره‌هـــایـی آفـتــابـــی، به سویت گشوده میـــ‌ـشوند. میـ‌آیـی و عطـــر حضورت فضای کلــاس را پر میــ‌ــکــند. ای رازدار دلــ‌ـهـــای کوچک و معـــصوم و سنــگ صبور غم‌ـــهای پروانـهـ‌هــا! تو آمده ای تا روح حقـــیقـــت را پاسداری کنی و از چهــره جاهل زمیـــن، گرد و غبار ایـن همــه ندانســتــن را بزدایـــی. آمده‌ـای تا نهال‌ـــهـای سبـــز را باد هرزه گرد پاییــز، به داس زردش نچیـنـــد. لب که به سخــن میــ‌ــگشــایی، صدهـا پرنــده سپــیـــد بال در آســمـان معـــرفت به پرواز می‌ـآیند و من لبــریـز ایــن همـــه آبـــی، پریدن را تجربه می‌ــکــنم. نگاهم که میــ‌ـکنی، تار و پود جانـم لبـخنــد میـــ‌ـزند. دستـــ‌هایت، ریشه‌ــهـــای کنـــجـکـاوی ام را محکم میـ‌کـنــد و صدای فرشتـه سانـــت، سایه غول‌ـــهای نادانی را از کوچه‌ـــهــای جانم میـ‌ـــتاراند. ای آســـمـانـی زمـیـــنـی رخـــسار! ایـنـگونه که عاشـقـــانه به رویشمان کمـر بسته ای، دیـر نیسـت که از هر گوشه این خاک، صنوبرانی سربلــنـد، با انـگـــشــتـــان سبـزشـــان، گیــسوان خورشـــیـــد دانش و فن آوری را شانه بزننـــد و ستـارهـ‌های فروزان پژوهش، از چشمـان آگـاه همین نوباوه گان بزرگ اندیـــشه، روشنی بخـش رصـــد خانـــهـــ‌ـــهای تاریک جهــان گردد.
تو را چه نامم ای عصاره مهــربـــانی و ایثار و عشـق؟ از شیره جانــت میـــ‌ـــنوشانی و رگ‌هـــای کبودمـــان را از خون کاوش و تفـکـــر میـ‌ـــانـــباری، تا نفسـ‌های زنـــدگــیــ‌مـان، با نبض آیـــنهــ‌ـها همـــاهنــگ شود. دوستـت داریـم. میــ‌ســـتایــیــمــت و خاطر خســـتـگـــی ناپـذیــرت را به واحهـــ‌هــای خرم ایـــمـــان و عشق می‌سپـــاریـــم.

معـــصومه داودآبــادی

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

عشــق با تو آغاز شد

کلاس خاطرهـــ‌ـها با یاد تو جان گرفت. تو در سپـــیــدی برگـ‌هــای دفتر دلــمــان جریــان داری. تو بودی و کوله باری از مهـر؛ ما بودیم و تشنــگی در وادی محــبـــّـت تو ما بودیـــم و خانـــه‌ــهـای دلـمان در آستـــانــه چلـچراغـــی از مهـــربـــانیــ‌ات. بر لبت باران نور بود و دل ما کویر تاریــکــی؛ قطـــره قطــره بر سطـــح ترک خورده زمـیـن دلـمـــان باریدی و علـــم در ما جوانـــه زد. نگاهت، مکتـــب عشــق بود و ما مکتــب نشــیـن چشمــ‌هـــایت بودیـــم. ما دست در دســت تو نهـــادیـم تا راه پرپـیچ و خم زنـــدگـــی را با تو گام برداریــم. دل به دل ما سپــردی و گرمـای وجودت را در سرمای تمام فرازهـا و نشیــبـ‌ــها همـراهـــمــان کردی تا در یخ بندان جهـــالت، در جا نزنیم. چراغ دانشـــی که در دست ماست، روشنــایی از تو دارد، معلّـم!

یاســـر بدیــعی

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

آفـتــاب بیـ‌دریـــغ معـلـم

اگر دستـــم را به دستان تو نسپـــارم، در جاده سنـگلــاخ جهـل، به کدام دستـــاویز متوسل شوم؟ با تو، هوای سرزمــیـــن دانـــش هرگز ابــری نیســـت. آفـــتــاب بی دریغ، معـــلم! عشـق، معلــم است و معلـم، عشـــق. خوشا آن که عاشــق شود! بهـــتــرین معلـم، همــان اسـت که در کلاس نگـــاهـش میان ذهـن و دل دانش آموز، طواف میـــ‌ـکـــند. پایـــت را همیــشـه جای پای معلم بگـــذار؛ او راه را اشــتـــبــاه نمـیــ‌ـــرود. کسی که برای معـــلـم خود بهــتــرین شاگـرد باشد، روزی برای شاگــرد خود بهـترین معـلـــم خواهد بود. معـلم بی مهـر، جهاد خود را تبـــاه میـ‌ـکند. آموزگار خوب، حتـی نگاهـــش را بین شاگـــردان خود به مساوات تقـــسـیم میــ‌ـکـنــد. همه جا می‌ـتوانـد کلاس درس باشد و همــه آدمــیان برای یکدیـگر، معلــم. آموزگاری که سینـه اش لبــریـــز از دانش و حقـــیـــقــت است، پیـــراهنــش بوسیدنی اسـت. آموزگار حقیـــقی، غمـــ‌هـایش را پشت در جا میـ‌گذارد و با لبـــخند وارد کلـــاس درس می‌ـشود. آموزگـارم! اگر تو نبودی، کابوس شبـ‌ــهـــایــم به رنـگ سؤالاتـــِ بی جواب بود. زنـگ مدرســـه، اذانِ شتافتـــن به آستان مقــدس معــلـــم اســـت. هر گیــاه دانش که سر از خاک برمـــی آورد، ابــتـدا به تو سلــام میـــ‌ـــکـــند. هر انسانـــی که به دنــیــا می‌آید، باری بر دوش معـلـمــان زمـیـــن افزوده میـــ‌ــشود. آن چه معلم روی تخته سیــاه می‌ـنویسد، کمــتریـــن چیـــزی اســت که از او می‌آموزیــم. نهــایـــت آموختن معـلم، رفتار اوست. معـلـــم خوب، ابتدا خوب زندگی کردن را به شاگــرد میــ‌آموزد و پس از آن، خوب درس خواندن را. عاقبت، روزی تخــته سیاهـــ‌هـــا زبان میـــ‌گـشـــاینـد و خستگـی قرنــ‌ـهای معـــلم را شهـــادت می‌دهند. معــلـم، لقــمـــهـــ‌ــهــای دانـــش را با دســـتـــان خویش، در سفـــره ذهن دانش آموزان میـ‌ـگذارد.

سودابه مهیـــجــی

متن کوتاه روز معلـــم
ای معـلـــم تو را سپاس؛ ای آغاز بی پایــان، ای وجود بی کران، تو را سپـــاس. ای والـا مقام، ای فراتـر از کلام، تو را سپـاس. ای که همچون باران بر کویر خشــک انـدیــشــه ام باریدی. سپـــاسـت میـ‌ــگویم، تو را به انـدازه تمــام مهربـــانـیـــ‌هـایت سپـــاس میـ‌ـگویم. ای نجات بخش، آدمـــیــان از ظلـــمت جهـل و نادانـــی، ای لبخـــنـــدت امید زندگی و غضبت مانـع گمـــراهـی تو را سپـــاس می‌گویم. این تویی که با دســـتــان پر عطوفتــت گلـــهــای علم و ایــمان را در گلستـان وجود می‌ـــپرورانی و شهـد شیریـــن دانـش را به کام تشــنگــان میـــ‌ــریــزی. پس تو را ای معـلم به وسعـت نامت سپــاس می‌گویم. همــان نامی که چهـار حرف بیـــشـتــر ندارد، امــا کشـیـــدن هر حرف و صدایــش زمـــانی به وسعــت تاریـــخ نیــاز دارد.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

معــلـم یعـنــی دستانی گرم که به تو می‌ــآموزد چگونه قلـــم به دست بگــیـــری؛ معـــلم یعــنـــی کوه صبـر و استقامـــت برای آموختــن و نوشتن کلـمه ای مثــل دوستت دارم… معـــلـــم یعنی نگـاهی چون مســکـــٌنـی برای آرامش روحی به دانـــش آموزان؛ معلـم یعنی تلـــاشی مضـاعــف برای ثمـر دادن نهـــال دانش؛ معـــلـــم یعـــنی کســـی که غرورش را زیـر پا گذاشت و پلـــکــانـــی ساخت برای رسیـدن ما به جایــگـاهـی والــا و لحظاتـی شیرین برای طلـــب دانـش یعنی دانش آموزی؛ معـــلم یعـــنیـــ… دیگـر نه قلم قادر به نوشتـن است و نه واژهـ‌ها توانــایـی الــقای معـنـای او را دارنــد و آخــرین حرف‌هـایــم را بر صفـحه حک میـــ‌کـــنــم و می‌ـگویم: من همه معلـــمین سرزمـــیـنــم را دوست دارم.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

دیـروز می‌ــگـــفتـــم: مشـقـ‌ـهـــایـــم را خط بزن، مرا مزن؛ روی تختـه خط بکــش، گوشم را نکش؛ مهر را در دلـــم جاری کن، جریــمه مکــن؛ هرچـه تکـــلـیف میـ‌ــخواهـی بگیـــر، امتــحـان سخـــت مگیر… اما اکنون مرا بزن، گوشم را بکش، جریـــمــه بکـن، امتـــحــان سخت بگـــیـر، مرا یک لحظه به دوران خوب مدرســه بازگـــردان. روز معــلـم مبـارک.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

آموزگارم، تو باغبانی هســـتـی که بذروجودم را با مهربــانی میــ‌ـــپـــرورانی. با درســهای توست که دیو جهـــالـت از من گریزد. انــدرزهایت پاسبـانـی برای مواظبـــت از وجود هســـتنـــد… وقتی من در بحر غفــلت و نادانـــی غرقـــه بودم، تو همـــانـنــد یک ناجـــی دســتــم را گرفـــتـی. من همـــچو قایـــق هستــم و تو بادبـــانــی؛ من بر خوان ِ دانش تو میــهمـــانم؛ تو ای معـلـم همـکـــار خوب پیـــغمــبــران هستـــی و من دوستت دارم.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

مخـصوص دبــیر شیـــمی
مهر شمـــا گرافـــیـــت وجود مرا المـاس کرد. من از با شما بودن چیزی فراتر از اســتوکیومتری زندگــی و مولاریــتـه شادی‌ــهــا آموختـــم. امـیــدوارم کلوئید زندگـــیـــ‌ـتان شفاف و معـــادلـات زنـدگـــیـ‌تــان موازنه شده و محلول زندگـــیـــ‌ــتان از عشـــق و محــبــت فراســیـر شده باشد. با بیـــشـــتــریــن درصــد خلوص دوستتـــان دارم و با بالـاتـــرین غلــظت مولال؛ روزتان مبارک.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

مخــصوص معـلـــم ادبیات
همــه قبـیــلـــه من عالمــان دیـــن بودند
مرا معــلم عشـق تو شاعری آموخت.

از پدر گر قالــب تن یافـتـــیم
از معــلـم جان روشن یافـــتیم

روزتان مبـارک معلم عزیزم

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

ورق‌ـــهـای دفتر من سیـــاه میـ‌ـــشوند و گیـسوان تو سپـید. من قد می‌کشم تا تو نفــس میـ‌ــکـــشی. هر روز در تو پیــامبری بامــن سخن می‌ــگوید که چشم‌هایــش از بی خوابی سُرخ انـــد. آه! در کلاس درس تو حتـــی تخـتـــه سیــاه روسفـــید شد و من هنوز شرمنـــده… چقدر خسـتــه ات کردم.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

معلــم عزیز! آن زمـان که پای درست میــ‌ــنشـــستــم و تو الــفبــای عشق را به من میـــ‌ـــآموختی، دلم از گوهر کلـــمـــات خالـی بود؛ تو مرا سرشـار از واژهـ‌ـهـای روشن میــ‌ـکـــردی. سالــ‌هاســت که از آن لحـظـــهــ‌هـای شیـــریـــن میـــ‌گـذرد، ولی هنوز یاد و نامت در دلم زنده اسـت. آن زمـان‌ـها برایم از دانـــایـــی میــ‌گفتـی و محبت را به من می‌ـــآموختی. من در سایـه سار وجودت پیش می‌ـــرفـــتــم و قدم از قدم برمی داشتـم، تو بودی که دسـت مرا گرفـتـی تا در پرتــگاه و لغزش گاهــ‌ــهــای زنـــدگـــی نیـــفتــم. من امروز به احتـرام نامت قیام می‌کنــم و در زلال کلمــاتـت رها می‌ــشوم و حدیث زنـدگـــی را با تو مرور می‌ـــکــنـم. میـ‌ـــخواهم به آســمان بال بگـــشایــم و نامـــت را بر صحــیـفــه آبـــی اش حک کنــم.

مــتن تبـریک روز معلـــم
فروغ صبــح دانایـی، انـــیــس روز نادانـــی، چگونه پاس دارم تو را اینک که میـــ‌دانم خدا نیز چون من تو را بسیـــار دوست می‌دارد. من هم چون خدایــم تو را دوست دارم با سپـاس بی‌ـــحـــد. روزت مبـــارک معـلم عزیـزتر از جانـم

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

من نگــاه می‌ـــکــردم امـا تو به من چگونه دیـــدن را آموختـی؛ من میــ‌ــخوانــدم امـــا تو به من چگونه خواندن را آموختی؛ من میــ‌ـاندیشیـدم امـا تو به من چگونه انـــدیـشــیـــدن را آموختــی. تو الــفـــبای سبز هسـتی را نشانم دادی. روزت مبارک. تمامـــی روزهـایـــت سپـــید.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

معلـم عزیـــزم، تو شمیم رویش خِرَـد در محـــضــر حضـــرت دوست هســتـی؛ تو عینیـــت یافتن صمیـــمـــیـــت، صداقـت و ایثــار در روزگار مایـــی. روزت معطــر و لبـانت سرشـــار از شکوفه لبــخــنـد.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

مادرم به من راه رفـتــن را آموخت اما تو دستم را گرفـتـــی و از کوچه‌ـــهای ظلمـــت جهـل نجـاتــم دادی. مادرم به من شیر نوشانـــد امـــا تو همـه هسـتـــیـــ‌ات را در جام علم و دانش به من نوشانــدی. مهـر را مادرم به من هدیـه کرد و مهـربــانـی را تو به من آموختی، صداقـــت را تو به من چشــانـدی و عشــق را تو به من نشــان دادی. قامـــتـت برافراشـتــه، هســتـیـ‌ـــات سبز و روزت مبــارک.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

معـــلم عزیــزم، تو شکوه سبز بهــاری در پایـیـز ندانـستنـ‌ـــهــا؛ تو رویش معـــرفـتـی در کویر ندانم‌ــها؛ تو روشنای شناخــت تفکری در تاریکی جنگــل جهــل… هسـتـــی‌ـــات سبـز، روزگــارانت همیــشـــه سپـیـد و روزت معـطر.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

مهـربـــان معـلـم خوبم، تو چراغ معرفـت را در ذهنـم افروختــی تا در ظلمتــکده زنــدگـی سُـــرنـخورم؛ تو دوست داشــتـــن را به من آموختی تا رنج کشـیـــدن را دوست بدارم؛ تو علــم را به من آموختی تا رهــنورد فرداهـای سبـــزم باشم. زندگانـی‌ات سپـیـــد، هسـتی‌ـــات سبز، هر روزت آبــی باد.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

آموزگـار عزیـــزم، یادت را در قاب قلـــبم محــفوظ داشتـهـ‌ام، آن را در شبـــنم چشـــمــانــم شســـتشو می‌ــکنـم و با خون سیـاه قلــم بر سیــنـه سپــیــد کاغـــذ می‌نگـارم و تا واپســین دم حیات گرامـی میـ‌دارم. روزت مبـارک و لبانـــت همواره خندان.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

آموزگـارم، آموزنده معــرفت و آگاهــی، به بهـــانـه روز سبزت، بر سر سفره شُــکر، سجــاده سپاس میـ‌ـگــستـــرانـیـــم در مسیـــر گام سبز تو؛ سپــاسگزارم به پاس تمامــی رنجــ‌هایـت. روزت مبارک و روزهـــایـــت آفـــتابی باد.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

زلال انـــدیــشـه‌هایـم، تو تجـسم عیـنی دَـرک، تبـلور عینــی عشـق، شمیم رویش فهـــم و دستــیـار حضــرت حق هستــی در بارور کردن تفـکر انـسـانـ‌ها. روزت مبـارک. به پاس محـــبتــ‌ـهـای بیـ‌ـدریــغـــت شمـع وجودت همیـــشـه گرم و روشن باد.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

معــلــم خوبم، شمیـــم لطـیـف معرفــت و انسـانـیت، به بهانه روز عطرآگیـنت قدر می‌ــدانـــم تمــامــی رنـــج‌ــها، درهـــا و خسـتـــگـــیـــ‌هایت را که به خاطر من تحـــمـل کردی. روزت مبـارک.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

آموزگار، ای دلــیل راهــم، شادمانی فهـمیـــدگــی از تو جاریـــست، شوق علـمـــ‌ــآموزی از چشمان تو می‌تــراود و آگاهی از دستـان تو نشأـــت میـــ‌گـــیرد. و من هستی سبــز معرفــتــم را از تو وام گرفـتـــهــ‌ــام. روزت مبـــارک.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

ای چراغ معـرفـت، ای معـــلم عزیــزم. واژه از ذهن تو معــنا گرفـت، علم از زبـان تو راه خود را جست و عشـق از دســـتان تو جاودانگـی یافــت. روزت مبارک.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

آموزگار خوبم، آگاهـــی از ذهن زلـال تو میـــ‌تراود. معـرفـت از زبان پاک تو جاری است. عشـق از آبـــشـار اندیشـــه تو سرریــز میـــ‌شود. ای مهـــربان، در روز معـلـم، دســـتان سبـزت را بارهــا می‌ـبوسم.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

در سپـــیده دم ازل آن زمـان که سازنـدگــی کائنات آغاز می‌گـــردید و کتـاب تکوین گشوده میــ‌ــشـــد نخـــســـتـین کلمـــه‌ای که با قلـــم تقدیر بر دیـباچه قاموس هســـتـی نقش بست واژه زیبــای استاد بود و سر فصل ایـن کتــاب کهن به تعـلیم و تربــیـــت اخــتـصــاص یافـــت. همـیشـــه و در همه چیز اســتـــاد من هسـتید. روزتـان مبـــارک.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

ای پیـام‌ـآور علـــم و آگاهی، دســـتـــانــت پُرنور، قامــتت اســتوار، دلت شاد و خداوند قوتت دهـــد. به پاس یک سال رنـــج و زحمت از تو سپـاسـگـــزارم. همــیــشه دوستـت دارم. روز معـــلم مبـارک.

جمـــلـات زیبــا برای معلم
سپــاســگـــزار معــلـمی هســـتم که انــدیـشـــیدن را به من آموخت و نه اندیــشهــ‌ها را.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

مادر به من شیــر نوشانـــد و معــلـم شیره جانش را کلـمه کرد و به من آموخت.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

معلم روشنی‌بـخـش درک زنــدگـیــ‌ام شد و یادش همــیــشه در من جاریست.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

ای معلم، ای آغـــاز بی پایان، وجود بی کران، ای والا مقـام، ای فراتـــر از کلـــام، تو را سپـاس.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

سپــاس می‌ـــگزارم معــلـمـی را که همـــچون باران بر کویر خشـــک انـــدیـشــه‌ام باریـد.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

معــلـــم امانـتـداری است که امـــانــت او غیــر از همه امــانت‌هــاست، انســـان امـانـت اوست.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

معلـمـم گفت: «پوچی، پاکـــی و پلـــیدی سه راهــی است که در پیش پای هر انسانی قراردارد» و به من آموخت که راه پاکـی را برگزیـــنـم.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

فوران زیبایی از بسـتـــر سبـز ذهـــن معـلمــم جاری اســت که به من زیبا اندیـــشیـدن را یاد داد.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

فهـم از ذهـن معلـم وام گرفـــت، مِـهـــر از چشـــمش وام گرفت، عطوفت از دستــانـــش جام گرفـت و من از واژگـان پاکیــزهـ‌اش نام گرفتــم.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

معــلــم تبـــلور خِـرَـد، چکیده معرفـت، رهگـــشــای فهم در فردای سبـز هســـتی دانـــشـ‌ـــآموزانــش است.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

سپـــاسگزارم معلمم را که علـم را به من آموخت، عقـل را به من شناســاند و عشـــق را به من نوشاند.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

من از معلـم آموختــم که تنـــهــایی و عشق درد انســان متـعــالـــی امــروز اســـت.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

بهــار سبـز آتی فرداهـــای دانشــ‌ــآموزان، وام گرفــته از خزان خستــگـــیـ‌ـــهای معـــلــم اســت.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

معـــلـــم عیــنیـــت انـــســـانـیت متـــعالـــی در نی نی چشمـان نونهالـــان امـروز و انسـانـ‌های فرداســت.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

آموزگـار عزیـزم، دسـتم را به مهـر گرفت و مرا در کوچه باغـ‌ــهـــای معــرفت گام به گام گرداند. پس آنگاه مرا به میهمانـــی دانایــی برد و با رنــگــینـ‌کــمـــان لبـخنـدش، مرا با خدا آشنا ساخـــت. عطـر دلــاویز یادش همواره مشـام جانــم را عطـــرآگیــن میـ‌کنـــد.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

روز معــلـم یادآور شکوه و عظـــمت زنان و مردان پاکبـــاخــتـهــ‌ـای اســت که در طول تاریخ در عرصـــه تعــلیم و تربـیـت زیباترین جلوه‌ـــهای عشق و ایثــار را به نمایـــش گذاشتــهــ‌انـــد.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

معلــم پارچــه لطـیـــف زر بفـتـی اســـت با تار محبـت و پود علـم.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

دوستـی، هدایـت، نظم، علـــم، عشـــق، اعتماد و آرامـــش را در یک شخـــص پیدا کردم و او کسی نیـــست جز معـــلــمم.

-:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:–:¦:-

معلـــمی شغل نیـــست؛ عشــق است، ذوق است، ایثار و فداکــاریــسـت. اگــر به عنوان شغــل به آن می‌ـــنگــری رهایـش ساز و اگـــر عشــق توست، بر تو مبــارک باد.

در پایان امیدواریم متن روز معـــلم مورد توجه شمـا قرار گرفته باشد. منبـع متـــنـ‌ـهـا و جمـلـات با تصــرف و تلــخیـــص از نت، کتاب تمــامــی برای تمـام فصول زنـــدگـی و کتـاب فرهــنـــگ ادبـی پیــامــک بودنــد.

جملات زیبای ادبی تبریک روز معلم

مطالب مرتبط

نظرات کاربران (0)

دیدگاه ها بسته شده اند.