دختر خوشگل تبریزی قربانی اسید پاشی یک پسر شد (تصاویر + 16)

دختر خوشگلی که یک پسر خاطرخواهش شده بود هر روز مزاحم وی می شد دختر تبریزی هم زیاد به او محل نمی گذاشت ولی بالاخره پسر مزاحم که خودش را خواستگار معرفی می نماید به چهره ایندختر زیبا اسید پاشید و دو انگشت وی را با قمه زد در ادامه تصاویر و جزئیات بیشتر دختر خوشگل تبریزی قربانی اسید پاشی یک پسر شد (تصاویر + 16) را در سایت دانستن خواهید دید با ما همراه باشید.

 

به گزارش سایت دانستن: گفـــتـــ‌وگو با «معصومه جلـیلـ‌ــپور» زن قربانــی اســیــدپاشــی که خواســتگـارش شب ‌سال نو رویش اســیـــدپاشیــد و با قمــه دو انـــگــشـتـش را قطـــع کرد را می خوانــیــد.
زن قربانی اســـیدپاشی

٣٠ــسـاعـت دیــگــر اگر میـ‌ــگــذشت، سال، نو میـــ‌شد.‌ سال ٩۶ امـا در ٢٨ اســفـندبـــرای «معصومه» زن قربـــانـــی اســیدپـاشی کهـــنـه مانـد و‌ سال جدید و سالـ‌ـــهای بعــد را برای او از بیــن برد. «معــصومه جلـیلـ‌ـــپور»،زن ٢۶ساله تبـــریـزی، از آن روز تا به‌ـــحـــال در بی‌ـخــبــری کامـل رسانهــ‌ــهــا و مسئولان در بیــمـارســتـان سینـــای تبریـــز بستری اسـت.

اسید، مثل تعدادی دیگر از زنـان ایــرانـی در سالـــ‌ـهای قبــل، حالــا صورت و نیــمـــی از بدن «معـــصومه»را سوزانــده است. «محمـد- ن» مرد جوانی که خواســتگار او بود، بعد از آنـــ‌ـــکه شنید معـصومه نمــیــ‌ـــخواهدبــا او ازدواج کند، اول با قمـه دو انگـشت او را بریــد و بعـــد نشـــست روی سیـــنـهــ‌ـــاش و از فاصله نزدیــک روی او اســـیـد ریـخت.

بعــد از اســیـدپاشـی روی چند زن توسط افراد ناشنــاس در اصـــفـهـان، حالا دوباره یک زن گرفتــاراسیـــدپاشی شده و روزهای سختی را در پیش دارد. او یکــ‌ــمـاه گذشته را روی تخـت بیــمارسـتان گذرانـده،صورتــش را هنوز ندیـده، شبــ‌ــهـــا مدام کابوس آن روز را میــ‌بــینـــد و از بقیـه میــ‌خواهـــد که صورتـش را به او برگردانند.«معصومه» با حال روحی بســـیـار بد اما با حوصلـــه پاسـخ سوالـ‌ـــهــای «شهروند» را داد و گفـت که دلش نمــی‌آیــدانســـانـــی را مجـــازات کنـــد اما هیــچ‌گـاه «محمد» را نخواهـــد بخشـــیـــد. او از روزهــایی گفـــت که وقتی جلوی آیـنـــهخودش را میـ‌ــدیده، خدا را شکــر میـ‌کرده که چقـــدر زیـبـا او را آفــریـده اســت. «معـصومه» و خانوادهـــ‌اشـــساکن منــطـــقـه «منـبع» در تبـریـزند که جزو منـــاطق فقــیــرنـــشـیـن و تقـریـبــا حاشـیـــهـــ‌ــای تبریـز اسـت.


زن قربانی اسیـــدپاشی

برادر «معــصومه» زن قربـــانـــی اسـیدپاشــی هم که یک کارگر ساختـــمـانـی اسـت، در گفتـ‌وگوماجــرا را کامـل تعـــریف میـ‌کـنـد و می‌گوید خانواده او توان پرداخت هزینهــ‌هــای درمان او را ندارنـد.آنــها ۶ بچه در یک خانوادهـ‌ـــانــد که وضع مالی هیچــ‌ـــکدامـشــان خوب نیـــســـت و چهــارنــفــرشـــان ازدواج کردهو از خانه رفتـه‌ـانـد: «٣٠ـساعـــت بهـ‌ سال تحویل مانده بود که این اتــفـاق افـــتــاد. ما فهمـیــده بودیم کهآن آقا خلــافکار است و معـــصومه ردش کرده بود. صورت و سیـــنهـ‌ـهای معصومه، یک طرف گردن، گوشو پشتــش کامـــلــا سوختـه است.
سوختگــی زن قربـانـــی اسـیـــدپــاشی

دکــتــرهــا میــ‌گویند زن قربـانــی اســیـدپــاشی ١٢‌درصد سوختگـی درجه چهارم دارد. چشمـ‌ـــهایــشـرا در بیــمـارســـتــان نیــکوکاری تبریز عمل کرده و به آنـــهـا پیوند قرنـــیــه زدهـ‌ـانـــد. چشمـــ‌هـایــش حالـا بســـتـه استو بخیه خورده. دکترهـــا گفـــتـــهـ‌ـــانــد تا وقتی دســتـــ‌هایش را باز نکنــیم، معـــلوم نمیـ‌ـشود که بینایـی دارد یا نه.الــبــته ایـــن را هم گفــتــنـد که اگـر بیــنــایـی‌ــاش از دسـت رفتــه بود، چشــم‌ـــهایـش را تخـــلیـه میـ‌ـکردند.»

زن قربـــانی اسـیدپـاشــی میـــ‌گوید: «مخارج درمــان را ما نداریـم که بدهیــم. بیــمـــه هزیـنـه را نمیـــ‌ـپــردازد؛ من یک مادر پیـر دارمو خودم هم کارگــر ساختمـــانـیـــ‌ـام. برای هر چشــمش ٢‌مــیلیون تومان هزیــنـه عملــش شده،ــیعــنی روی هم ۴‌مـیـــلـــیون تومان شده اســت. گفــتـــهـ‌انـد بریـــزید تا عمل کنیـم، ما هم پولی نداشــتــیمو شنـاســنـــامــه و کارت ملی مادرم را گرو گذاشتــیـم و چشـمـ‌ـــهـــایــش را عمـــل کردیم. بیمـارســتـان سیــنا هم می‌ـگویدبرای هر شب بســـتــری در بیـمــارستان سینـا، ٨٠٠‌هــزار تا یکــ‌ـــمیــلیون تومان باید بپردازیـــم.

دکتـرهـــا می‌گوینـــدبــایـــد ۴ تا ۵ماه در بیــمارســتان بسـتـری باشد. اگر خَیرهایـــی هســتـــند که می‌خواهـند به معصومه کمک کنـند، ما از آنـها می‌ـــخواهــیم برای درمــان معـــصومه به او کمـک کنـــنـد.» او میــ‌گوید،«محمد» هر روز از زندان تبــریـــز به او زنگ میـــ‌ـــزنـد و آنها را تهـدیــد میـــ‌کـند: «او می‌ـگوید من کارهـــایـبـــزرگتــر از ایـن کردهــ‌ــام و کسـی نتوانستــه کاری بکنـــد. میــ‌ـگوید زنــی را برده به بیـــابـــانو با چاقو سیـنــه‌هایـــش را بریــده اسـت. من تمـــام مکالمـــات و تهدیدهای او را ضبـط کرده‌ام و قرار است تحویل پلیـس دهــم.»

گفــتـــگو با زن قربــانـی اســـیـــدپـــاشی

چند سالتــان اسـت و تحـصــیـلــاتـتان چیـست؟

٢۶سالم است، متولد ‌ســال ٧١ و دیپلـم دارم.

با محمد از چه زمـانــی و کجــا آشنا شدید؟

ما در اینســـتاگرام با هم آشنا شدیــم. ارتبــاط خیلـــی زیادی نیـز با هم نداشــتـــیـم، چون من سالـن آرایــشـگاه داشتم واز صبـــح تا شب کار می‌کردم. قبل از ایــن هم یک ازدواج ناموفق داشـــتم و چون همــســرم خلافــکار بوداز او جدا شدم و دیگر هم قصد ازدواج نداشـتم. محمد از ایـــنســتــاگرام به من گیــر داده بود و دستبــرنمی‌ـــداشــت، بعــدش چنـدبــاری یکدیــگر را دیــدیم. در دو ماه آخر او ول‌ـکن نبود، آدرس سالنــم را در اینــســتـاگـــرام گذاشــتـه بودم، او دیده بود و هر روز میــ‌ــآمد دم در آرایـشگاه.

چه حرف‌هایی میـــ‌ــزد؟

میــ‌ــگفت من خیلــی دوستــت دارم، خودم میــ‌آورم و میـ‌بــرمــت، میــ‌خواهـم با تو ازدواج کنمو ایــن حرف‌ها. بعدش بیـن حرف‌ــهــایـش گفت که پدرش آشـپزخـــانـه تهیـه موادمخدر دارد و…من هم قبلش به خانواده‌ام گفــته بودم که او من را میـــ‌خواهــد و دسـت از سرم برنـمیـ‌ــدارد.
آشنـــایـی زن قربانــی اســـیدپـاشــی با خواستگـارش

مدت آشنایــیـ‌ـتان چنـدمـاه شد؟

ششــ‌مـــاه بود که به من پیـــام می‌ـداد و دو ماه بود که بیــشتر همـــدیگر را می‌ــدیدیم، آن هم به این دلیـــل که او ول‌ـکن نبود. همـــه از من سوال میــ‌ـکردند که او کیسـت و من هم میـ‌گــفـتــمخواستگار اسـت و داریـــم با هم آشـنـــا میـــ‌شویم. بعـــد او گفت پدرم خلــافــکار است، ولی من با او کاری ندارمو من هم باور کردم، تا اینـ‌ـکه یکـ‌ماه پیـش به برادرم گفـتـــم این پسر ول‌کن من نیســت و میـــ‌خواهد با من ازدواج کند و از او خواستم دربـارهـــ‌ـــاش تحــقـــیـــق کنــنــد، اما بعـد متوجه شدم که همــ‌ـــمـحـــلــه‌ــای‌ـهـای او گفـــته‌ـاند محـــمـــد از پدرش بدتــر است، از همسرش جدا شده و قبل از آن به او خیانت کرده اســـت. گفتـنــد او زورگــیر و خفتــ‌گــیر اســـت. یکـــ‌روز قبل از ایــن اتـفـــاق او آمد دنبالم تا با هم حرف بزنـیم.

یعـنـی دقـیقا چه روزی؟

ایـــن اتـفـــاق روز ٢٨ اســفـــنـد برای من افتاد و روز قبلش یعنی ٢٧ــاســفـند آمـــد به دیـــدنـم.من همـیــنـ‌طوری با چادر پایـیــن رفتم، چون نمــیــ‌خواســتـــم با او بیرون بروم. بهش گفـتم محـــمد من نمــی‌خواهـم و نمـیـــ‌ــتوانم با تو ازدواج کنم، چون یکـــ‌بــار در زنـــدگـــیـــ‌ـــام شکـست خوردهـــ‌ـــام و نمی‌ـتوانـــم ایــنــ‌ـــطوری ادامه دهــم، دســـت از سرم بردار. همــانـ‌ـجــا به دو زن که فاحـــشـه بودند، زنگ زد و بعـــدش به من گفـت تو فکر کردی زن برای من کم اسـت؟ دوروبرم پر اسـت، اما من تو را دوست دارم و می‌خواهـــم با تو باشــم. من هم گفـتـم اصـلــا از ایـــن به بعد به رویت هم نگـــاه نمیـــ‌ــکـــنم، تو که الــان جلوی من به زن‌هـای دیگـر زنــگ میـ‌زنــی، بعـــد از ازدواج میــ‌خواهی چه کار کنـــی. الــبـــتـه ایـن را بهـانه آوردم، چون به دلـیــل خلــافـــکـــار بودنـــش او را نمـــیـــ‌ـخواستـــم. بعـدش من را برگردانـد خانـــه.
ماجـرای اسیدپــاشی به زن جوان

و بیســتــ‌وهشتم اســـفــنـد ماجـرا از کجـــا شروع شد؟

آن روز قرار بود با مادرم به بازار برویم. به مادرم گفتـم من میــ‌ـــروم پایین، بعد شمـــا بیـــا. وقتی رفتم پایین دیدم دم در ایســتـــاده، گفـــت یک لحـظه بیا کارت دارم. من هم گفـتـم چه کارم داری؟ مگــر من نگـــفتــم که دوروبرم نیـــا و ولم کن، ولی خواهـش کرد که بروم و جوابـــش را بدهـم. من رفــتـــم نزدیکتـر ولی سوار ماشیــن نشدم، او در ماشیـــن را باز کرد و از موهایم من را کشــیــد داخــل. خانـه ما نزدیــک بزرگـراه پاسـداران اســـت، او من را به بزرگـــراه برد، یک دور هم زد و هی میـــ‌ـگفت تو هرچـــی بخوای من همان میـــ‌شوم و تو را به خدا من را ول نکن. من گفـتـم نه و دست از سرم بردار.

بعــد کنار بزرگـــراه ماشین را نگه داشــت و یک قمه درآورد، موهایــم را گرفـت و گفت سرت را میــ‌برم. من تقلـا کردم که قمه را به من نزند و در آخر قمــه را زد به دسـتــم و دو انـگـــشتم را بریــد. من التـمـــاس می‌کــردم که کاری با من نداشـــتـه باش و بعد قمه را انداخت و از زیر صنـدلی من یک بطــری یک لیـــتری برداشـــت، صنــدلـیــ‌ام را خوابـــاند و روی سینـهــ‌ـام نشــســـت.

من اول فکر کردم آب است و فکــر نمـــیــ‌کردم اســـید باشـــد. او همـــه اسیـد را روی صورت و بدنـم ریــخــت و با پایــش من را بیرون ماشین پرت و فرار کرد. من حدود ٢٠دقـــیـقــه کنار اتوبان افتــاده بودم و میــ‌ــسوختــم. همه جایم میــ‌ــسوخت تا ایــن‌ــکــه مردم کمــ‌ـــکـم جمع شدنـــد و آب رویم ریـخـتـــنــد. بعـد هم به اورژانس زنـگ زدند و من را به بیمارستان بردنــد. چشـــم‌ــهایـــم خیــلی تار میـ‌ـــدیــد و بدنم میـــ‌ــسوخت. الــان هم قیــافهــ‌ـــام را کلـــا از دست داده‌ـام. (گریـه) مدام یاد این میـــ‌ـــافتــم که اســیـــد لباســ‌هـایم را سوزانـــده بود و من لخت کنــار خیـــابـان افــتاده بودم، آبــرویم رفت. همه جمـع شده بودند و از من فیـــلم میـــ‌ـگــرفـــتــند.

آن موقع که با او آشـنـا شده بودیــد، حس خودتان چطور بود؟ دوستش داشتـید؟

او من را خیـلـــی دوست داشت، ولی چون یکـــ‌ـــبار در زندگــیـــ‌ام شکســـت خورده بودم، نمـــیــ‌ـــتوانـستم به هرکــســـی اعــتمــاد کنـــم. چون او خیـــلی بهم محبـــت می‌ــکرد، بهــش عادت کرده بودم، اما نه ایـنـ‌ـطور که اگــر نبـاشد بمیرم یا خیلـی دوستـــش داشــتـــه باشـــم. او ول‌کـــن من نبود و مدام هم تهـدیدم می‌ــکـــرد؛ مثـلا من به شوخی به او میـــ‌ـگــفـتم یک‌روز با تو نبــاشم چه کار میـ‌کـنــی و او هم می‌ـگفت بلایــی سرت میـــ‌ـــآورم که هیـــچ‌ــکس به رویت نگـاه هم نکند. من فکـــر میــ‌کـردم شوخی میـ‌ـکـــنــد.
اســیـدپـاشی به زن جوان در تبـــریـز

اصلا فکرش را هم نمـیـــ‌ـــکردیــد که منـظورش اسید باشــد؟

اصـــلــا فکرم هم به آن سمت نمـیـــ‌ـرفــت، چون بعـــدش مدام میـ‌گفــت من حاضـــرم بمیـــرم، ولی به پای تو سنگ هم نخورد. با این حرف‌ـــهـــایی که میـ‌ـزد انـتظــارش را نداشتـم که ایـن کار را بکند.

از ماجرای دستــگـــیری محــمـد خبـــری دارید؟

آن‌طور که اطـلـــاع دارم الـــان در زنـدان تبـــریز اســت.

بلــه. آن روز که آمده بود بیمـــارســـتان و داد زده بود که میـــ‌خواهم معـصومه را بکــشـــم و نمـــی‌خواهم زنـــده بمـــانـد، فرار کرده بود. قبـــلـش هم زنــگ زده بود به مادرم و گفــته بود دخـتـــرت را کشـتـم، بروید پیــدایــش کنـیــد. مادر من فشـــارخون و دیابــت دارد و کم مانـده بود سکــتـه کنـــد. بعدش آنـــهـا من را پیـــدا کردند. تا یکی دو روز بعدش او به برادرم زنــگ میـ‌زد و تهـدید میـ‌ـــکــرد، میـ‌ـــگـــفــت همـهـــ‌ــتـــان را می‌کشـــم تا ایـــن‌ـکه خطــش را ردیـــابی و دسـتــگـیرش کردند.

حســـتــان الــان نســبــت به محـمد چطور است؟ دلــتـــان میـ‌ـــخواهـــد مجازاتــش کنـــید یا او را ببـــخــشیـــد؟

من آدمم، هیچــ‌وقت آزارم به یک مورچه هم نرسیده است، هیچــ‌وقت دلـم نمـــیـ‌ـــآیـــد کســـی را اذیـــت کنــم. نمـی‌ـــتوانـم کسی را که سالــم اسـت و جان در بدن دارد، مجــازات کنـم. من فقـــط میــ‌خواهم با او قانونی برخورد شود، می‌خواهـم عدالـــتاجرا شود.

خب قانون میــ‌گوید که او باید قصاص شود، یعــنــی کاری را که او با شمـا کرده، شمـــا هم با او بکـنیـــد. ایـــن کار را انجام میـ‌دهیــد؟

نمـــیــ‌ـدانم، من الان به ایــن فکـر نمــیــ‌ــکــنم. هرشـــب کابوس و آن صحـــنــه را در خواب میـــ‌ـبـــیــنــم و بیـدار می‌ـــشوم. چشـمـ‌ـــهایم را عمـل کردهــ‌اند و فعلا نمــیـــ‌ـبیـنـم. صورت، بدن و دســـتـ‌ــهایـــم نابود شده اسـت. هنوز به این فکـــر نکـــرده‌ـــام که میـ‌ـتوانـــم مثـلا به صورت او اسـیـــد بپاشـــم یا نه.
زن جوان قربـــانی اســـیــدپاشی

الــان چه حســـی به او دارید؟ از او عصـبـانــی یا متـــنـفـر هستــیـد یا هنوز این را هم نمــیـ‌دانـیـــد؟

خب ایــن مســـلـــم اســت که نمـــیـــ‌توانم او را ببـخشـم، قطعـا نمـی‌ـــبخشــم. بخشیــدن من چه فایده‌ـای دارد؟ چی را به من برمـیـــ‌ـگــرداند؟ شمــا بیایـــید من را ببیـــنــیـد، هر روز من را میـــ‌ـــبـــرنـــد پوست از سروصورتم میـــ‌ـکَـننـــد و کلی درد می‌کـــشـــم. چی را میـــ‌ـــخواهـــد به من برگـرداند؟

خواهـــرتـــان می‌گــفـــتـــند قبــل از ایــن‌ـــکه ایــن اتـفاق برایــتان بیــفتــد از صورتـــتــان خیــلـــی راضـی بودیــد و حس خوبی به قیافـهـــ‌تان داشـتید.

بله. عکســ‌ـهای قبل از اســـیـدپــاشی را ببـــینـیـــد، من از صورتـــم راضـــی بودم،الـــان نه از موهای بلنــدم و نه پوست سروصورتم چیزی نمانده. قبـل از این اتـــفـــاق خودمرا در آیـــنـــه نگــاه میـ‌کــردم و به خدا می‌ـــگــفـتـم شکرت که من آن‌ـــقدر صورت قشـــنگــی دارم.

تابهــ‌حـــال درباره وضع زنـــان دیـگری که تا‌ـبــهـ‌حال به صورتشــان اسیدپـــاشـی شده، شنـیـــده‌ایـد یا عکس‌ـــهــایـشـــان را دیـــدهـــ‌ــایـد؟

بلـه شنیــده بودم که به چند زن در اصــفـهـــان اســـیــدپــاشی شده ولی انتظار نداشـــتــم که ایـــن بلــا سر من بیـــایـد. اگر از همـــه دربـــاره من بپـرســید به شمـــا می‌گوینــد، من در لاک خودم بودم؛ صبـح به سالن آرایشـگاه می‌رفـــتـــم و شب برمیــ‌ـــگـشــتــم. با خانواده‌ـام بودم. اصـــلـــا نه دوستــ‌بـــاز بودم که با آنها بیـــرون بروم و نه چیــز دیــگــری. من گنـاهــی نکرده بودم که این بلا سرم بیـاید، نمیـ‌ـــدانـم دارم تاوان چه چیــزی را پس میــ‌دهم.

از وقتی که این اتفاق افتاده از مسئولان محـلی یا از تهران کســی به دیدنتان آمـــده است؟

نه فقـط یکــ‌ــبـــار از نیروی انتــظامی بهـ‌خـاطــر پروندهــ‌ــام آمـدنــد، دیـــگـــر نه برای احوالـــپـــرسی و نه هیــچ‌ــچیز دیـــگــری کسی به دیـدنـــم نیامده اسـت.
درخواست زن قربانــی اسـیدپـاشــی از مسئولان

از مسئولان دولتی یا قضائی درخواستی داریـــد؟

من فقط میـــ‌خواهـــم عدالت اجرا ‌شود. من صورتــم را می‌ــخواهم، میــ‌ــخواهـــم که صورتم را به من برگردانـند.من نمیــ‌ـــتوانـــم ایــنـطوری زنــدگی کنم. اگر من را ببـــیــنـــید میـــ‌فهــمید چه می‌ـــگویم. می‌ـخواهـــم به وضعـیـــتـــمرســـیــدگـــی کنـــند. این آقا هنوز زنــگ میـــ‌ــزنـد و تهدیـد می‌کــنـــد، می‌ــگوید من پول دارم و خانوادهـــ‌ـــام آشنا و پول دارنــد و فلان و بهـــمــان میـ‌ــکــنیـم؛ ولی ما آنــطوری نیســـتیم، ما یک خانواده ساده و معمولی هستــیم. برادرم کارگـــر ساده اســـت و من هم سالـــن آرایشـگـاه دارم که خرجــمان را از آن درمــیـ‌ـــآوردیــم. خانه‌مان کوچک و اجـــاره‌ــای اسـت. اگر عدالـتـی اســت بایـــد برای من اجـرا شود. هر روز گریـــه میـ‌کـنــم و دکترهــا آرامبخـش میـــ‌زنــنـد. میـــ‌ــگویند افــســرده شدهـــ‌ام. هر دو روز یکــ‌ــبار من را به اتاق عمــل میـ‌برنـــد و پوستــم را می‌ـــسـابــند. پدرم درآمــده است، هر روز میــ‌مــیرم و زنده میـ‌شوم. مادرم هر روز آب می‌ــشود.

پدرتــان فوت کرده است؟

بله ٩‌سـال پیـــش فوت کرد.

موقع ازدواج اولت چندســـالــت بود؟

١۶سالــه بودم.

چرا آنـــ‌ـقدر زود ازدواج کردید؟

اجبــاری بود. او دوست سربــازی برادرم بود، بعد از ایــنـــ‌ـــکـه پدرم فوت کرد به خانه‌ـمان رفت‌وآمد داشـــتو خواســـتگـــاری کرد. من رد کردم ولی چون برادرم اصــرار کرد ازدواج کردیــم. آنـها نگـذاشـــتنـــد نامـزد بمـانــیـم،ـبعـد از عقــدمـــان رفــتـــه بودم خانه خواهرش که نگـــذاشــتـــنـــد به خانه برگـردم. دیـگر چندماه با او زندگــی کردم تا اینــ‌که فهــمـیـــدم خلــافکـــار اســـت و از او جدا شدم. او را هم دســـتگـــیــر کردند و ١٢ــ‌سـال زندانـی به او دادند.

پژمـان بازغـــی و همــســرش مســـتانـــه مهــاجر و دختـرش ،آزاده زارعی،ــیغــمـا گلـرویی و همسرش…

 

دختر خوشگل تبریزی قربانی اسید پاشی یک پسر شد (تصاویر + 16)

مطالب مرتبط

نظرات کاربران (0)

دیدگاه ها بسته شده اند.