قتل فجیع پسر نوجوان در کرمانشاه / پوست سرش را کنده و آتش زدند ! +18

قتل فجیع پسر نوجوان

قتل فجیع پسر نوجوان در کردستان / پوست سرش را کنده و آتش زدند ! +18

در روزهــای پایـــانـی 8 سال دفــاع مقــدس و پس از قبول قطـع نامـــه 598 شورای امـــنـــیت توسط ایـــران، گروهک منــافــقـین با ادعای ایـــنـــکـــه 48 ساعتـه به تهـران می رســـنـد، عمــلـیــاتی نظــامـــی را آغاز کردند که حاصـل آن، شکست مفتضحـانـــه شان توسط نیروهای نظــامی و مردمی ایران بود.

حاصـــل شکست منــافـقیـن در عمــلـــیــات مرصـاد که در روز 5 مرداد سال 67 صورت گرفــت, کشتـــه شدن بیـــش از 2 هزار نفر از نیروهایش بود امـــا منـــافقـــیـــن در همان حمــلـــات خود برای جبــران شکــست خود در این عملیات, رزمنـــدگــان ایــرانی را به بدتـــرین شکل ممـــکــن به شهادت رسانـــدنـد که شهـــید سید مهــدی رضوی یکی از این شهدا بود.

او متولد سال 1350 بود که از سال 66 به جبهــه های نبـرد میـــ‌ـــرود و در نهایـت ششـم مرداد 67 در عمــلـــیــات مرصاد به فیض شهــادت نائل میـ‌ـشود.

مادر شهـیـــد رضوی در خصوص ویژگی ها و سرگــذشـــت فرزنــدش میــ‌گوید:سیـــد مهـدی در سال 50 به دینـا آمـد. زمانی که انــقلــاب پیروز شد به بسیج مسجـــد الـرحمـــن رفــت و در آنجــا فعــالـیت می کرد. یادم می‌آید زمــانـــی که 11 سالـــش بود, یک روز بلـند شد و پتویش را زیـــر بغلــش گرفـت. گفتــم «چرا پتو رو زیر بغلـت گرفــتی؟» گفـــت «می خواهـــم به جبــهــه بفـــرستـــمش».

گفـتــم «پس خودت چی» گفـت «رزمنـــدگانـی که در جبهه هستـــنـــد و در سرمــا دارند برای در سخـــتــی برای ما می‌ـجـــنگـند، آن وقت من باید راحـــت باشـــم؟» ما به او پول دادیــم و یک پتو خرید و خیلـــی خوشحال شد.

14 سالــه که بود همش می گفــت «مادر میـــ‌خواهـم بروم‌ـجـبـــهه» اما به خاطر سن پاییـــنــش او را نمی بردنـد. دوره راهـــنمایـی اش که تمام شد به خاطــر مشــکـــلـــات مالی که پدرش داشــت مدرســه نرفت و به سر کار رفت و در فرش فروشی کار می کرد.حقوقی که می گرفــت، عیــنــاً همان را به پدرش می داد و مقـداری که پدرش بهــ‌ او پس می داد را به صنـدوق جنگ می ریخـت و به جبــهـه کمـک می کرد.

صاحــب کارش که پدر شهـــیـــد بود واسطــه شد تا رضـــایـت ما را برای جبهـه رفــتـــن سیـــد مهـدی بگـــیریـد چون اگر ما رضـــایت می دادیـــم و نمیـــ‌دادیــم او هوای دفاع از کشور و انقلاب را در سر داشت و می‌ـــرفت،ـما هم رضـــایت دادیـم. شب آن روز که رضـایـــت دادیم تا به جبهـــه برود خیـلـــی خوشحال به خانه آمـــد و یک جعبــه شیریـــنی گرفت و صورت من و پدرش را بوسید و تشکـر کرد.گفـــت اگـر رضــایـت نمـی‌ـدادیـن من خیــلـی ناراحـــت می شدم امـــا الان با خیــال راحـــت و آسوده می روم تا از انقـــلـاب و کشورم دفاع کنــم.

اواخـر سال 66 بود رفـــت به جبـهه و در طی ایـن مدت دو بار به مرخـصـــی آمـد. هر وقت زنگ می زد می گفــتـــم «چرا نمـی آیـی مرخــصـی» می گفـــت «هر وقت می آیم مرخـــصی شمـا میگویید نرو.من اینــجـــا از قفــس آزاد شدم. من اینجا عاشق شدم». دفـــعه آخر که به مرخصـی آمــد دیدم خیـلی فرق کرده و حالـت معـنوی خاصی پیـدا کرده.

وقتی بغـلش کردم با خودم گفـتـــم برای آخــریـن بار اســـت که می بیـنـمش. به سیــد مهدی گفــتـــم «مادر مگـر جنـگ تمـــام نشـده و امام قطعـنـامـــه را امضا نکردنـــد؟» گفـت «مگر امام نفرمودند من جام زهـر را نوشیـــدم، من بایـــد دوباره برگردم.» گفتـــم «برو و مواظـب خودت باش!» با ایـــنکه خودش می دانـــست بر نمـیــگردد گفت «این دفـعـه که برگـردم تحـصــیلــاتــم را ادامه می دهـــم به خاطــر شمـــا!»

مادر شهـید رضوی در خصوص عشـــق و ارادت فرزندش به ائمه اطـهـار (ع) می‌ــگوید:عشــق خیلی زیـــادی به حضرت زهــرا(س)، حضـرت زیـنــب(س) امـام حســین(ع) داشت. ایام محرم و عزاداری در هیئت ها عزاداری می کرد و عشــقش قابل وصف نبود.قبــل اینکـه شهـیــد شود هر موقع تهـران بود می رفـت روی قبــر شهـدا میــ‌ـخوابـــید و با شهـــدا صحبت می کرد و با خدا راز و نیــاز میـــ‌کـــرد و خیـــلـی دوست داشـــت شهیــد شود.5 روز بعـد از آخـــرین باری که به جبـهه رفـت به شهـــادت رسید .

آخرین بار بهـمـــن گفت «مادر من لایــق شهادت نیستم اما اگر شهـید شدم مادر برای من گریـــه نکـنی و هزیـنـــه های مراسم من را به جبهـــه کمـک کن».وقتـــی خبر شهادتـــش را برایم آوردند من بچــه شیـــرخواره داشتــم و درب را باز کردنـد و پدرش راخواســتـنـــد به من الهـــام شد که سید مهـــدی شهــیـــد شده . وقتــی خبر شهادتـــش را دادند من گفـتم خدا را صد هزار مرتبه شکـر همه فکـر کردند که من گزیــه و زاری می کنــم امــا خدا را شکر کردم.

ایــن مادر شهـیـد, نحوه شهادت فرزنــدش توسط منافــقـــین در عملـــیـات مرصـاد را اینــ‌ـــچــنین بیان میـــ‌کـــنـــد: سیــد مهــدی در گردان مسلم لشـــکر 27 و در منطقه اســـلـــام آبـــاد غرب بود که به شهادت می رسـد. منافــقــین سفّـــاک چشـــم هایش را در آورده بودنـــد, گوشهایـــش را بریـده بودنـد و آنـقـدر به فکش ضربه زنـــده بودنـد تا فکش خرد شده بود و پوستـــش را کنـده بودنـــد و بدنش را سوزانـده بودنــد.زمانی که پیـکرش را برای ما آوردنــد اجازه ندادنــد او را ببــیـنم ولی بعـدا فیلـم پیــکـــرش را دیــدم.

نظرات کاربران (0)

دیدگاه ها بسته شده اند.