مرد ۵۵ ساله به دست زن ماساژور به قتل رسید

مردی به نام فیبرز که برای ماساژ جنسی به خانه یک زن ماساژور رفته بود ناپدید شده و جسدش را در محوطه خانه این زن پیدا نمودند ولی این زن ادعا می نماید او وارد خانه اش نشده است و اصلا خبری از وی ندارد خبر قتل این مرد میانسال را برادرش به پلیس خبر داد در ادامه تصاویر و جزئیات بیشتر مرد ۵۵ ساله به دست زن ماساژور به قتل رسید را در سایت دانستن خواهید دید با ما همراه باشید.

قـتــل مشکوک یک مرد

فریـــبـــرز ساعت ۱۱ صبح به همـراه یکــی از دوستـــان قدیــمـیــ‌اش بهــ‌ــنام شاهرخ از مغازه‌اش در بازار بیــرون رفته و دیــگر خبری از او نداریم.هر چه با تلفـن همـــراهـش تمـاس می‌گیرم در دستـــرس نیـــســـت. نگـران او شدهـــ‌ـام و تصور می‌ـــکنم که اتــفــاقــی برایش رخ افــتاده باشـد. با شکایــت مرد میـــانسال تحقــیقــات برای یافــتن فریــبــرز آغــاز شد. از آنـجـایـی که شاهــرخ آخریــن نفـری بود که با فریـبـرز دیـــده شده بود، کارآگاهـان پلـــیـس به سراغ او رفــتـه و مرد ۵۱ ساله را تحـــت بازجویی قرار دادنـــد.

شاهرخ در نخســتیـن جلــسه تحقـــیقـــات گفت: من رانــنـــده مسافـرکش هستم. آن روز فریبـــرز از من خواســـت تا او را به یک خانه ببـرم. امــا در محدوده اتوبان یادگــار امام از خودرو پیاده شد و بعد از آن دیگــر از او خبری ندارم.

در ادامـــه بازجویی و تحـقـیق کارآگاهـان به تنـاقض گویی‌هـای شاهرخ پی برده و مدارکــی بهـ‌دست آوردنـد که نشان می‌ـــداد وی دروغ میـ‌ـــگوید و از سرنوشت فریبـرز با خبـر است. بدین ترتیب وی را بازداشـت کردنــد. ۳ روز از ناپـــدید شدن مرد مغـــازه دارگذشـــتـه بود که شاهرخ لب به اعـتراف گشود .بدیـــن ترتیب موضوع به بازپرس کشــیـک قتل پایــتـخت و تیــم تحقــیق اعلـام شد. با اعـــتراف متهم، بازپــرس ولیـ‌ـــالـله مرادی و تیم بررســی صحــنه جرم به آپـارتمــانی در طبقه سوم یک مجــتمـع مسـکونی در غرب تهران رفــته و جسـد فریـبــرز را درحالی پیدا کردند که دســت و پا و دهانـش را بســتــه بودند.


ماجرای قتـل مشــکوک یک مرد

معایــنات اولیه نشان داد که مرد میـــانــسال خفه شده و از زمـان مرگ حدود ۷۲ ساعـــت میـ‌گــذرد.

سرهنـگ کارآگـــاه حمید مکــرم، معـاون مبارزه با جرایــم جنـایـــی پلیــس آگـاهـی تهــران بزرگ گفت: به دســـتور بازپرس شعبـه دوم دادســرای امور جنـایی تهــران، جسد به پزشکـــی قانونی منتقـل شد و شاهرخ به اتـــهام قتـــل عمـــد بازداشـــت شد.

گفـتـ‌و‌گو با متـــهم دربـــاره انــگـیزه جنایـــت

فریــبـرز را میــ‌ــشـناخـتـــی؟از ۲۵ سال قبل او را میــ‌ـــشـناختم. چرا او را کشتـــی؟قصدم کشـتـن نبود، امـــا فریبـرز حرفـــی زد که ناراحـت شدم و تصمــیم گرفتـم او را به قتـل برسانـــم.

چه حرفی؟ساعــت ۱۱ و نیم صبح بود که فریــبرز از من خواســت او را به خانــه ماساژورش در نیـاوران ببرم. من هم قبول کردم. فریبـــرز گفـــت دلــش نمی‌ــخواهـد دیگـران بفــهــمنـد که ما باهم می‌رویم بهـ‌ـهـمـیــن خاطـــر با من چند کوچه بالــاتر از مغازه‌اش در بازار قرار گذاشـت. او را سوار خودرو کردم. بین راه او مدام با ماســاژورش تمــاس می‌ــگرفــت اما جواب نمـی‌داد. گفــت انگـــار مرا در لیسـت سیـــاه گوشی‌اش قرار داده اسـت.

برای همین نتوانـــست با او تمـاس برقرار کند. از این ماجـرا ناراحت شد، آنـــ‌طور که فریبــرز گفت سه روز قبـــل هم نزد ماساژورش رفته بود و نمــیــ‌دانــســـت چرا او را در لیــســـت سیـــاه گذاشـته بود. ناگهـان پیــشـــنــهـادی داد که باعث شد به فکــر کشتنـش بیفتم. چه پیـــشنهـــادی داد؟از من خواســـت برای او یک ماساژور زن پیدا کنـــم. نمیــ‌ــدانــم در من چه دیــده بود که چنین خواسته بیـ‌ـــشـــرمـــانهــ‌ــای را مطرح کرد. زن و بچـــه داشتـم و به زندگـــیـ‌ام متعــهــد بودم. از حرفش خیلـــی ناراحــت شدم امــا به روی خودم نیاوردم. با ایـــن حال کینـه عجیبی از او به دل گرفـتم و نقــشه قتل را طراحی کردم. در نخـستـــین قدم، آبمـــیوه‌ـــای خریدم و او را به خانـهـــ‌ـــای که شب‌هـا در آن میـــ‌خوابـیدم بردم.
قتـــل مشــکوک یک مرد در تهـــران

بعـد چه اتفـــاقی افتـــاد؟به فریبرز آبـمـیوه‌ای دادم که داخـل آن چندیـــن قرص خواب آور ریـــختـــه بودم. با خوردن آبــمیوه فریـبــرز بی‌ـــهوش شد و من دست و پاهــایش را بسـتم و از خانه بیرون آمدم. فکر نمیـــ‌کــردم به ایــن زودی بیـــدار شود امـا ساعتـــی بعـد ناگـــهان سرایـدار ساخـــتــمان با من تمــاس گرفـت و گفـــت از داخل خانــه سر و صداهــایی به گوش می‌رسـد. متوجه شدم که فریـــبــرز به هوش آمـده اســـت. خودم را به آپارتمـــان رسانـدم. فریـبــرز با دیـدن من شروع به داد و بیـــداد کرد و گفت نمـیــ‌دانم چه کسی ایـــن کار را با من کرده اســـت. به دروغ گفتم من هم از ماجـــرا خبــر ندارم. دوباره به او آبمـــیوه مسموم دادم و بعد از اینکه برای دومین بار بیـــ‌هوش شد او را خفــه کردم.

با جســـد می‌ــخواستی چکار کنــی؟می خواســتــم داخـــل خانــه رهـایـــش کنـم تا فاسـد شود و بوی تعفن باعث شود تا همـــسایه‌ها از موضوع با خبـــر شوند. چون کسـی از ماجــرای این خانـه خبــر نداشـــت.

خانــه را اجاره کرده بودی؟نه، مدتــی قبل با پیـرزن نیــکوکاری آشنا شدم. او زمانی که فهــمـیـــد خانواده‌ـام در شهــرســـتان زنــدگی میـ‌ـــکنـــنــد و من شبــ‌ها در ماشـیـن می‌خوابــم. خانه‌اش را به طور موقت در اخـتـــیـارم قرار داد. خودش در محـــل دیگری سکونت داشت و هر چنـد روز یکبار به آنـــجـا سر می‌ــزد. با خودم گفـــتــم اگر پیرزن با جســـد مواجه شود حتـــمـاً سکته میـ‌ـــکنـد. وگرنـــه تصــمیــم نداشـــتــم که راز این قتل را برمـــلا کنـــم.

بازپـــرس پس از بازجویی از متــهم وی را برای تحـقیـقـــات بیــشـتر به اداره دهم پلیس آگـاهی تحویل داد.

مطالب مرتبط

نظرات کاربران (0)

دیدگاه ها بسته شده اند.