عکس ناصر ملک مطیعی با بازیگران معروف ایرانی + بیوگرافی ناصر ملک مطیعی

ناصر ملک مطیعی یکی از بهترین بازیگران و کارگردان های ایرانی در ۵ خرداد ۹۷ دار فانی را وداع گفت ناصر ملک مطیعی با همه هنرمندان ایرانی و افراد مشهور عکس های بسیار زیبایی را ثبت نموده بود مردی با شخصیت و فردی دوست داشتنی در سینمای ایران بود در ادامه تصاویر و جزئیات بیشتر عکس ناصر ملک مطیعی با بازیگران معروف ایرانی + بیوگرافی ناصر ملک مطیعی را در سایت دانستن خواهید دید با ما همراه باشید.

بیوگرافـــی ناصـر ملـــک مطیعی

نام : ناصـر ملـک مطــیــعی
زمـینه فعـالـیـت :بازیـگر و کارگــردان سینـــما و تلویزیون
تولد :۱۳۰۹تهران
ملــیـت:ایـــرانی
سال های فعـالـیـت:۱۳۹۶-۱۳۲۸
فرزنـدان:شیرین، امـــیــرعـــلـــی
مدرک تحــصـــیــلــی:دیــپلــم


ناصــر ملــک مطـیــعی بازیـگـــر

تحصـیـلات و مدارک علــمـــی:

فارغ التـحصــیــل رشـــتهٔ تربـیت بدنــی دانــشـسرای عالـــی تهران

ناصر ملــک مطیـعــی (زاده ۱۳۰۹ در تهـــران) کارگردان و بازیـگـــر سیــنـما و تلویزیون ایران بود. پس از انـــقـلــاب ۱۳۵۷ و تغـیـــیر چارچوب های حاکــم بر سیــنـــمای ایـران، ملـــک مطـیعـــی، هم چون فردیـن و بهـروز وثوقی، جایـی در سیـنـمای پس از انقـلـــاب نداشتــند و زمیـــنه بر ادامـه فعــالـیــت هنری آنــهـــا فراهـــم نشــد. ملـــک مطیــعی، پس از انقـلـــاب و تا به امـروز، در مشـــاغـلی هم چون قنادی و مشـاور امـــلـاک فعـــالیت داشـــته اسـت.

چطور بازیگـر شدم
بعـــد از فارغ التحــصــیلـــی دوست داشتـم وارد عرصـه سیــنمـا شوم زمـینــه ورزشــی و سلـامـــت بدنی هم که داشتم، فیــزیــک بدنـی ام را برای سیـنــمــا آمـاده کرد. اولین فیــلــمم را در سال ۱۳۲۷ بازی کردم.

پدر سیــنــمادار، پسر بازیگـر
مادر من خیــلـــی آدم با نظـــمــی بود. هیـــچ کدام از نامه های مرا بدون جواب نگـذاشـت. به من سر می زد که ببــیــند فیلــم های من در چه مرحله ای اســـت. مثــلــا می آمـد فیـــلم را برای من نقـد می کرد، می گفـــت فلـان فیـلم در اواسطش حوصلـــه آدم را سر می برد، امـــا دوباره خوب می شود. خیـلی از مرگ و میـــر من در انــتهــای فیـلم ها خوشحال نمی شد. پدرم هم در ابتدا که سن و سال کم داشـــته و برای من تعـــریف می کرد، یک سینمـــا در خیــابـان سیــروس تاسیس کرد، روبه روی کوچه سادات اخویان. آنجا را با پولی که از مادربــزرگ من گرفـتـــه بود به راه انداخـــت. یک آپـــارات خریـــد و همراه با پســـرخالــه ها سیــنما راه اندازی کرد. آن موقع تازه سینــمـــا در تهران به راه افـــتـــاده بود. آقای معتضــدی از اولین سیــنماداران ایرانـــی بود، فیـــلـــمــبـــرداری بلد بود و از پیشگـــامان این راه به حســاب می آمـــد. آقای معـتـــضدی ۲ سیـــنما داشت؛ یکــی از آنـها به نام سینما تمــدن در خیـــابـــان اســـمـاعیـل بزاز معـــروف بود و دیگری سیـنمـا میهـــن در چهــارراه حسـن آبـــاد. پدرم با آنــها همکاری می کرد و ایـن طور شد که یک سینمــا به راه انداخــت. ۵ یا ۶ ماه ایـــن سینما را نگــه داشـتـــنـد. شایـد در خاطــرم مانده باشد که در یک یا دو سالگی مرا روی صنــدلی می نشانــدنـــد. پدر بعـد از اینـــکه در سیــنــماداری موفق نشد، ماننـــد خیـــلــی از آدم های دیـــگـــر زمـانی که در زنـــدگـــی دسـتش به هیچ چیـــزی نرسید، رفـــت و کارمــنــد دولت شد. در پســت تلــگراف رفـت و اســتخدام شد. گاهی اوقات هم در خانــه ویولن، تار و سه تار می زد.

خانه پدری
من در کوچه دانشـســـرا در دروازه شمـیـــران به دنیــا آمدم و در دانــشسـرای عالی درس خوانـدم. یک نکـــته در مورد تربیــت بدنـی می خواستــم بگویم و آن این اســـت که سال ۱۳۲۸ یک روز من سر کلاس تربـیــت بدنـی بودم که آقـای ایثــاری (فیــلمـــبردار) سر کلاس ما آمــد. او می خواســت از کلاس ما فیــلـمــبـــرداری کند و فیلــمـــش را در ارتـــبـــاط با معرفی ایران بسـازد. او خیلـی تصـادفــی من را به عنوان یکـــی از شاگــردان آن کلاس پای تخته برد و این انتخـاب تصـادفی برایم جالــب بود.

ازدواج
ناصر ملـــک مطیـــعــیـــســـال ها پیـش با زنـی بنــام مهــیـن ازدواج کرد که از وی صاحب یک دختر بنام شیـریــن و یک پسر بنام امــیــرعلی می باشد، همــسـرش مدت ها پیش فوت کرده ، وی بعد از مرگ همسرش دیـگـــر ازدواج نکـرده اسـت.

عاشق سنتــ​ـهـا هســـتـم
من زنــدگی فامـیلی را دوست دارم. معـاشـرت کردن با فامـیـل را خیــلی دوست دارم. سنــت های قدیــمی، اسفـــنـــد دود کردن، تخـــم مرغ شکســتن. گل گاوزبــان دم کردن، خاکـشــیر، یخــمال. اینها متـــاسفـــانـه دیـــگر در خانــه های امـروزی پیدا نمـی شود. من پابــنـــد همان بازارچه، گذر و ماســت شاه عبدالعظــیـم و… هسـتم هنوز هم که هنوز اسـت دم پخـتک و تاس کباب را دوست دارم اما دیـــگر مجـبورم ماکـارونی بخورم. آشـپـــزی کردن هم خیـــلی دوست دارم کته خیلـــی خوب بلدم درست کنــم. ته دیــگش را خیلی خوب در می آورم. یک مدت هم دو، سه ماهی که فرانســه مانــدم، خیـــلی آشپــزی می کردم. آنــجــا اگر تنــهـا می مانـــدم، می رفـتم یک ایرانـی پیــدا می کردم و با هم ناهـــار می خوردیــم. الــان دیـــگر همـه چیـــز آماده است. دیــگــر نه کسی سبزی پاک می کنـــد و نه سفـــره ای پهن می شود.

اولین فیلـــم کارگردانـی شده
اولیـن فیلـــمی که ساختم «سوداگــران مرگ» بود که مضــمون آن در ارتـــباط با مبــارزه با مواد مخـــدر بود و به هیـــچ وجه ساز و آواز نداشــت.

اولین تئاتر
اولین تئا تر را در دانـــشســرای عالی بازی کردم. آن زمــان دکـــتر والـــا که در انـــگستان تئا تر خوانده بود، نمــایــشــنــامه ای از ژان پل سار تر به نام «دســـت های آلوده» که جلال آل احمد آن را ترجـمـه کرده بود، اجــرا کرد که من به همراه خانــم خوروش، ملک نصـــر و… در آن بازی کردیـــم. این نمایش سال ۱۳۳۶ اجــرا شد.

بعــد ازآن دکــتر والا متن دیگری به نام «جاده زریـن سمـرقـــند» را کارگردانی کرد که برشی از دوران هارون الرشـید بود. قرار بود نقـش هارون الرشید را محـمد علــی جعـــفری بازی کنــد. او گرفتار تئا تر دیـــگـــری بود و آن نقـش را به من پیشـنـــهاد دادنـــد. آن نمایش را کنـــار بازیـگــرانی مثـــل آقــای وحدت، سارنــگ، خانم ایــرن، خانـــم تهـــمینــه، آقای تابـــش و مانی مصــفـــا بازی کردم. بعـــد از ۱۶ روز سالـن نمــایش آتـــش گرفـت.

یک شب دکـــتر والـا به من گفـــت:«حالـا که ایـــنــجا آتـش گرفـــتـــه و شمــا با ما قرار داد یکــسالـــه دارید، یک نمایــش دیــگــر بازی کن». من هم پذیــرفتــم و نمایــش «پرفـسور سوسول» یک سال و نیم و روزی دو سئانس اجرا رفت.

آن زمان کمی از سینمـــا دور افـتاده بودم. بعـد هم نمـایــش دیگـری بازی کردم و در مجـموع سه یا چهـــار نمایـــش بازی کردم. بعد از آن در سال ۱۳۳۷ در فیــلــم «عروس فراری» را بازی کردم که در قاسم آبـــاد رامسـر آن را فیـلـــمبـرداری کردیـــم. بلافـاصـلـه فیلـم «طلـــســـم شکـــستــه» را بازی کردم. این فیـلم به فســتیوال فیلـــم برلـــین راه پیدا کرد و در حاشیـــه جشــنواره نمایش داده شد.

آن زمـان سینمــای ایـران را کســـی نمـی شنـاخت. من از طرف سایـر بازیـــگران فیــلم در ایـن فسـتیوال حاضـر شدم و در مراســمـی به زبان آلمانی چند کلمه ای صحبت کردم. به هر حال سیـنـمای ایران مثـــل ایـن روز ها در جشـــنواره های خارجی شرکـــت نمــی کرد. امـــا در آن دوران خریـــدار اصـــلــی فیلـم های ما روس ها و پاکـــسـتـانـی ها بودنــد.

شغـل دولتـــی
من۹ سال رئیس تربــیــت بدنی ناحـیــه ۹ بودم. فوتبـــال بازی می کردم و داور کشتـی بودم. در ۱۳۳۰ چون معـلـم ورزش بودم، در اولیـــن کلاس داوری کشتــی حضور پیـــدا کردم. در ۱۵ سالگی به قلـه دمـاوند رفتم. آن زمـــان هنوز کسی به این صورت به قلــه دمـاوند نرفتـــه بود. آن قدر که رفقای ورزشـی داشــتـم، رفـــقای سیـنــمـایی نداشـــتـم. در سینــمـا فقط با سه یا چهـــار نفر صمـــیمی بودم. الـبـــتـه هنوز هم دوستی من با رفقــای ورزشکارم ادامـه دارد.

علــاقه به ورزش
طبــعـا فوتبــال ورزش محــبوب همــه دنیــاست. ما ایرانــی ها به کشــتــی هم به طور ذاتـی علـاقه داریـم و اگــر از ایــن دو رشــتــه فاکتور بگــیـــری من به کوهنوردی، باستانی و والــیبــال هم علاقـــه داشـتم ولی کوه چیـــز دیگـــری اســت.


محمـــد رضـا گلــزار و ناصـــر ملــک مطیعی

دوستان ورزشی
در فوتبــال با نادر افـشار، کوزه کنــانـی، بیـــاتـــی ها، دکـتر برومنـد، شکیــبی، فاخــری در ارتـــبــاط بودم. البـته هنوز هم با شکیـبــی و فاخری در ارتـــبـاطــم. در باشـــگاه شاهیـن و تیم هما بازی می کردم. باشـگاه شاهـــین دو تیــم داشت؛ یکـی سن بالاتــر ها بود که دکــتـر برومند در آن بود و تیــم دیـــگری هم بود که کم سن تر ها در آن بازی می کردنـد که اســـمـش هما بود و ما در ایـــن تیم بازی می کردیم.آن زمـــان مســـابـــقـــات آموزشــگـــاه ها در مدارس خیــلــی مهـم بود و ما همـیــشه شرکـت می کردیـــم. من فوروارد بودم. یکی از خاطرات شیرینـم درباره عبـد اللـه سعــیـــدایــی معــروف به عبـــد الله شوتی اســت. او در زمــین نمــره سه در خیـابـــان شهـــبـــاز زنـــدگـــی می کرد. وقت هایـی که یار کم داشــتن از تیـــم شرق هم کمــک می گرفــتـنـــد و ما هم می رفتــیم. امکـــانــاتــی که ان زمـــان در اخــتـیـار فوتبالـــیــست ها بود، با الــان قابـــل مقـــایســه نیــست. یک مغـــازه بود به نام «خوشبـــخــت» که کفش فوتبــال درســت می کرد. مغازه اش اول چهـــارراه امــیـریه بود و بعد نزدیـک امـجـدیـه آمــد. عبـد الـلـه شوتی فوروارد بازی می کرد و من هم دو یا سه بار بغل چپ یا راســتش بازی می کردم. به نظــر من امثال این آدم ها قهـرمـــانـــان واقعـــی بودند.

خاطرم هســت در امجدیـه تیـــم لهــســـتـــان با ایران بازی می کرد. عبـــد الــله شوتی در آن بازی گلی زد که دنـده گلـر شکسـت یا از پشـــت پنالتی می زد که گلر نمی توانســت آن را بگـــیرد. آن زمـان روس ها خواهــان خریـــد او بودنـد. خاطـره دیگـری هم از محـمود بیاتی دارم. من و محـمود وقتــی شش یا هفت ساله بودیم، در ورزشـگاه امجـــدیـه توپ هایی را که اوت می شد می انداخـــتیم تو زمـیـــن. بعد ها محــمود یکــی از بهـــتــرین هافبـــک های تیـم ملــی شد و من وارد سینما شدم.

رادیو و ژاله علو
از آن جایــی که من انجمـن سینـــمـــای نمــایش را اداره می کردم، سیـنــما به من وصل بود. کم کم هوادار پیدا کردم آن وقت ها مرسوم بود که مدرســه ها تئاتـــر اجرا کنـــنــد خودم دست به قلــم می شدم و نمایــشنامه می نوشتــم. آخـر هفـــته پدر و مادر ها را دعوت می کردیـــم که بیایند و بازی بچه هایــشان را ببیـنـند بعـد از آن بود که فیـلم به ایران آمد دکــتر کوشان میتــرافیلم را به راه انداخـــت و بعــد از آن پارس فیـلــم آمد
خانم ژالـه علو که هم در آن زمـان و هم الــان در رادیو هســـتـند، به من می گفتنـــد خیـلــی خوب هســتـی، خیــلـی شبیـــه ترون پاول هستـــی. ایـــن بازیـــگـر آمریــکـایـی بود که چشــم و ابـــروی مشکــی داشـــت و لابـــد شبیه من! کم کم ایـــن علــایـــق در

من فردیــن را وارد سینـــما کردم
من خودم فردین را وارد سیـنـــمـا کردم. هیـچ گاه به این قضیـــه فکر نکـردم که او از من جلو بزنـــد. همیشه خم شدم تا دیــگـران از من بالا بروند. هیـچ وقت حســـادت نکردم و از کسی دلخور نشدم. چون به خودم معـــتــقـــد بودم. مرحوم تخـتـی، فردیــن را به من معرفـــی کرد و از من خواسـت او را به سینـمـا معـرفی کنم.ایشان را دعوت کردم، حسیـن نوری، قهـــرمان وزن هشتـم کشتـی بود و بعـدهـا همسر خواهــر فردین شد و با مرحوم تختـــی کشـتـــی می گرفــتـــند و رفیق قدیمـــی مدرسه من بود. به اسـتودیو پارس فیــلـــم در خیـــابـــان استـانبول آمــدند و دکـتر کوشان، دلکش، سیــامــک یاسمی و زرندی هم بودند و همـه صحبـت کردیـم و همـــه قبول کردند که فردین به سینمـــا راه پیـــدا کنـــد.


عکس قدیمی ناصر ملک مطیعی

سربازی

سال ۱۳۳۲ رفـــتم سربـازی. کمی دیـــر رفـــتـــم چون مشـــغول کار فیــلم بودم. آن زمـان برای رفتـــن به سربـازی قرعـه کشــی می شد. عده ای را که می خواستـند برای نظام وظیفـــه انتخــاب می کردنـــد و مابــقــی را معاف می کردنــد. من هم به دانشـکـده افـــســری رفــتــم که در قرعـــه کشــی شرکــت کنـــم. آن روز تا ساعت چهـار یا پنج بعـد از ظهر قرعـــه به من نیـفـتــاد، امـا دلــم می خواسـت سربازی بروم و به دانــشــکـــده افـســری راه پیدا کنـم و لباس سربـازی بپوشم. بالـــاخره قرعـه به من افـتـاد. دوران سربـــازی دوران بســیـار خوبی بود و خاطرات خوبی از آن زمان دارم.

بعـــد از انـــقـلـاب ۵۷
بعد از انــقـــلـاب برای من مشکـــل خاصـــی پیش نیــامـد مسئله دادگاه انـــقـلاب بود که همه دوستـــان احضار شدند. در آنجا خواســتـــند ببینــنــد ایـــن افــراد که هسـتــند و چه کرده انـد. طبیــعـی هم بود. بایـــد مسئولان با ما آشــنـــا می شدنـــد یک تعـهدی هم از ما گرفــتـنـد که کاری برخــلـاف نظـر آنهـا

بازیـگری که شیـــریـــنـی فروش شد!

در زنــدگی، در حرف زدن، در مقابله با مردم، در نوشتـار و . . . بایــد شرایـــطی را رعـــایت کرد. من هم همین کار را می کنم. رعایت می کنـم که چطور با آدم ها حرف بزنم امـــا باور کنـید من عادت به کتمـــان کردن و دروغ گفـتــن ندارم چرا که صداقــت بهـــتــر از هر چیزی است، ضمــن ایـــنــکه وضعـیــت خوبی برای من نیـــست که در ۸۳ سالـگی متوسل به دروغ شوم. ۵۰درصد خستـه شدم و ۵۰ درصـد دیگـــر به خاطر دگـــرگونی هایی بود که در ممـلـــکت ایــجـــاد شد. سینمــا بایـد عوض می شد، آن سینمــا را مردم دوست داشتـــنـــد امـا با فضـــای جدیــد هم ارتبـــاط برقرار کردنــد. دوست داشــتــند فیـــلـم هایــی در حال و هوای جنــگ ببینند. فیــلـم هایـــی در مورد انـقـــلــاب ساخـته شود. بالطـــبع کارکـنان تازه ای هم وارد شده بودنــد، بعضـــی از آنـــها دیــگـــر تحـــمل قدیــمی ها را نداشتـند. در مواقعی که فضـا شلوغ می شود، دیـــگـــر فرصـــت فکر کردن دست نمی داد و کارها هول هولکی جلو می رفــت. ایـــن است که به هر حال اول فکر کردم مودبـــانه تر است که کنـــار برویم چرا که اگـــر ما می آمــدیم، مورد احـــترام نبودیـــم. شایـد به این خاطر بود که جوان ها آمده بودنـــد و می خواسـتـند کاری کنـــنـــد و عقــایـد ما را قبول نداشــتــنـد. فکــر نمی کردم که این کنـار کشیــدن این قدر طولانـی شود، فکر می کردم یکـی، دو سال بیـشتـــر طول نکـــشـــد.

بعد از مدتــی رفــتم ایـالـات متحده به پســرم سر بزنــم. قصـــد ایـــن را داشـتم که مدت طولانــی آنجـــا بمـانـم و نمـی شد که هیچ کاری نکنـم، آنـجا به یک سوپرمارکــت رفـــتــم و می خواسـتم از خودم کار بکــشـم. خیـــلـی از ایرانی ها می آمـدنـد و ناراحــت می شدنـد که چرا ایـــنجا کار می کنـیـد؟ بچه هایــی که در آن سوپرمارکت بودند همیــشــه می گفتـــنــد که من مشـــتری ها را فراری می دهم! بعـد از آن بود که همـــه می گفتنــد که من در آن سوپرمـــارکـــت مدیـــر هسـتـــم تا دل کسـی برای من نسوزد! من هر کاری را انجام دادم حتــی پیــک سوپر. بعد از مدتــی با خودم گفتـــم من که ایـنجا همه کار می کنـــم، بهتـر اســت بروم در ممـلـکت خودم کار کنم. به تهــران آمــدم و در حیـاط خانه ام یک شیــریـنی فروشی راه انداختـــم. بعــد از آن بود که «تابــش» یک مغازه در ونک اجـــاره کرد و «فردین» اول فرش فروشی به راه انداخـت و بعـــد شیــریـــنی فروشی. بعد از مدتی او نتوانـست شیریـنــی فروشی را اداره کنـــد و پسرش راهش را ادامـــه داد.

به هر حال می خواهــم بگویم ۶،۵ سالی ادای شیـرینـی فروش ها را درمـی آوردم و تنـــهــایی زولبـیا و بامـــیه می چیدم. مردم صف می کشـیــدنـد. به خاطـــر من می آمـدند. خانـه ما در کوچه دانـشور بود و از خیابان اصـلـی خیـلی فاصـــله داشــت. شاهرخ نادری هم که تهــیـــه کنـــنــده رادیو بود و صبـح جمـــعــه را اداره می کرد، به همـــراه «موزون» عضو تیم ملـــی فوتبال یک شیرینی فروشی در خیـــابان شمـــیران افــتتاح کرده بودنــد و زنـگ زدنــد، گفتنـد که سر تو که شلوغ تر از ماست! خانواده ای از دزفول برای دیـدن پزشک به تهران می آمدنــد اول می آمـــدنـد شیریــنی می گرفــتــند و بعـــد می رفتـــند. تماس من با مردم و نزدیــکـــی ای که با مردم داشــتند خیلی مرا سر شوق می آورد. از هر جای تهران سوار تاکـســی که می شدیـــد آدرس شیـــرینــی فروشی ملـک مطیـعـــی را می دادیـــد مستـــقـیم شمــا را می رســـاند. ما یک رفـیـقی داشـــتـــیـــم به نام روح الــله خان جیـــره بندی که رئیس مشـتـی تهران آن موقع بود و هنوز هم هســـت.

آن موقع رئیس صنـــف شیــریـنــی فروشان تهــران بود. او به ما می گفـــت که بروید، من به شما آرد و شکر و شیــر هم می دهـم. با لوتی گری و زمــانــی که خیلــی مشکـل وجود داشـت ما را تامین می کرد. یادم می آید که خودم می رفتم کرج تخـم مرغ از مرغداری ها می خریــدم. زمانـــی هم که باز می گشتـم باید مراقـــب می بودم، چراکـه باید کاغــذ خریـــد را همــراه خودمــان داشـتــیـم. خیلی سخـــت بود. به خاطر می آوردم که شب عید همه خانـه را تعطیل می کردیـم و در سالن شیریـــنی های خانگـــی می چیدیـــم. خانم من قســـمــت زیــادی از شیریـــنی های شب عیـــد را درست می کرد. برای شاگـرد های شیریـنی پزی هم در خانه اتـاق درست کرده بودم و همان جا می ماندنـد.


ناصر ملـــک مطـیعـــی در کنــار امـیـن حیــایــی

یک مدتــی سرد فروش بودیم و از بیرون برای مان شیــریـنــی می آوردند و مدتـی هم خودمان شیـریـنی می پخــتـیــم. اما خانـــه به هم ریــختـــه شده بود. دیگـر نمی شد راحـــت زنــدگـــی کرد. روزی یکـی از دوستـانــم آمد و گفـت:«بلنـد شو برویم. به عنوان مدیر روابـط عمومی بنگاه مســـکــن آ. ب. آ مشغول شو! خسته نشــدی این همه شیریــنـی پختـی.» دیگـر بعـد از ایـــنکـه آن حرف را زد رویم تاثیـــر گذاشـــت، مدتـی به اهـالی خانــه گفتـــم، ببـــیــنید می توانـیـــد خودتـان شیریــنی فروشی را اداره کنید؟ پســـر من از ایـالات متـــحـــده آمـــد، خانــه را فروختیـــم و روزی که فروختـــیم خیـلی ارزان فروختیــم. خودم خانه را ساخته بودم و آن موقع نه ملــاصدرایـــی وجود داشت و نه شیـــخ بهـایـــی. هوای ونک هم دو، سه درجــه خنـک تر از جاهای دیــگـــر بود. سه روز بعـــد از فروش خانه گریـــه می کردم. باغـچـــه ای را در کرج پیدا کردیــم و قرار شد هر زمانـی که دلـــم گرفــت به آنجــا بروم. حالا بیست ودو، سه سال است که در آ. ب. آ هســتـــم. حالا هفـــتـه ای دو یا سه روز می روم. آنجـــا اتـــاقــی دارم و به هیـچ عنوان در کار خرید و فروش شرکت نمی کردم. خیلی ها می آینـد آنـجا با من عکـــس می گیرنـد. انـجــام ندهیـــم من همــانـــجــا گفــتـــم که خستــه شده ام و اصلا دیـــگر نمــی خواهـــم کار کنم

لذت سفــر
تا خسـته می شوم، سوار ماشـــیـــن می شوم و به چالوس می روم .من خیلی به سفر کردن علاقـــه دارم. هر کسی یک بار با اتومبیــل از اروپا به تهران بیـــاید خستــه می شود؛ من ۱۵ بار مسـیر اروپا به ایـــران را با اتومبیــل آمـــدم راســتـــش به علت کمردرد و پادرد نمــی توانم زیـــاد راه بروم؛ امـا با همـــین وضعیــت هنوز هم تا چند وقت پیش پشت ماشــیــن می نشستـم. کلـا از سفر و جاده لذت می برم

عشـــق بخـــدا و امام رضــا (ع)
زیـــارتـگـــاه ها خیــلی تاثیــر داره، مثــلـــا امــام رضـــا (ع ) همـه به ایشــان علــاقـه دارن یا افـرادی که رفتـــن کربلا با امام حسیـــن (ع) بیشــتر انــس دارن، ولی ارتبــاط تنـــگاتنـگــی با خدا دارم، البته همــه امـــامـــان عزیـــز را دوست دارم و خیـلی وابـــسـتـــه بهـشون هستم امـا بیــشـــتــر با امام رضـا (ع) دردودل می کنــم و خواسـته هامو بهـــشون می گم

عادت به مطـالـعــه
مطالــعه، مونس من در تمــام سال های زنـدگـــی ام بوده اســت .در کتابــخـــانـــه ام حدود ۳۰۰۰ جلــد کتـــاب دارم نه اینکه دکور باشند بلکـه همه آنــهــا را خوانده ام و بعضــی ها را هم چنــد بار مطــالعه کرده ام از کلــاس پنجم دبـــسـتــان این عادت را دارم.

بازگـشـــت به سینـــما
در سالــهــای دور از سینـمــا پیــشـــنهــاد داشــتــم ولی تعداد ایـن پیشـنهاد ها خیلــی زیـاد نبود. دو یا سه نفـــر آمـــدند و گفتند ما برویم صحبـــت کنـیــم که شمـــا دوباره بتوانــیـــد به سیـنـــما برگردیـــد. من در جواب آن ها می گفـتم که کسی من را مجبور نکـــرده بازی نکنم. من خودم را بازنــشــسـتـــه کردم، دیدم از کار بازی خســـته شده ام، در نتـیجه تصـــمیـــم گرفـــتــم خودم را بازنـشـسـته کنم. چنـــد سال قبل آقای کیــمـــیــایـی برای فیــلم «سربازهای جمــعه» به من پیـشــنـهـاد بازی داد یا آقای تهـرانـــی می خواســت فیــلـم «کوچه مرد ها» رابـازسـازی کنــد و من قبول نکـردم. علـی اکــبـر ثقفــی هم برای بازی در یک فیـلم به من پیـــشــنـهاد داد که فکر کردم آن زمـان برای ورودم به سینما مناسـب نیـســـت. در تمـام ایـــن سال ها من داخـل روشنایی نبودم، در تاریکــی زنـدگی می کردم.نمیـخواســـتم بازی کنـم چون خســتــه بودم.


ناصر ملــک مطیـــعـــی بازیـــگر پیــشــکسوت

بعـــد هم شرایـط به گونه ای رقم خورد که فکر کردم نمـی توانم احـــتـرام گذشتـــه را داشـــته باشــم.مدتــی با خودم فکـــر کردم و متوجه شدم فقــط من هستم که بازی نمی کنـــم. حتی بهــروز وثوقی هم مشـغول بازیگــری است. از تنـهــایی خستـه شده بودم. دلــم برای سیـنـــمـــا تنــگ شده بود و تمـــام حواسم پیـش سیــنما بود.

یک روز آقای علی عطـــشــانی کارگردان فیلــم «نقـــش نگار» از من دعوت کرد به سر صحــنــه فیـلـــمبـرداری فیــلمــش بروم و به صورت نمادیـن یکی از سکانـس های فیـــلـم را کارگـردانی کنم، کلــی با هم حرف زدیم و با گروه دربـاره خاطــراتــم صحبــت کردیـم، متاثـر شدند و گریه کردنـد و پیشــنهـــاد بازی در فیلـــم را مطرح کردند که نقــش یک بزرگ تر خانواده و کسی که نصحیــت کنــنده اســت بازی کنـــم. من هم پذیــرفــتـــم. به قول معروف ما زنگ در خانـــه خانواده سینـما را فشـار دادیم، این فیـــلم به نوعی سلام و علـیــک من با اهالـی سیـنمـا است. اگــر آن را قبول کردنـــد و به احوالــپرســـی رسـیـــد، باز یک ماجـــرای دیـــگـــر است.

مادرم، عشق اول و آخـــرم
همـیــشــه به مادرم اعـــتمـاد می کردم. همیـشه دوستم داشت و تشویقـــم می کرد که دروغ نگویم. صادق باشـم. از هیچ چیــزی نتـرسم. متــاســفـانــه روزگار و سرنوشت آدم را وادار می کنـد که جانـش را دوست داشته باشد. ای کاش که ایـــن قدر جانـــم را دوست نداشـــتـــم. می دانـــستــم همیـشـه حقایـــق را روشن تر می کردم. از خودم راضی هستـــم. تا به حال دســتــم را روی کســی بلـــند نکـردم، به خاطر نمی آورم که در ایـن چنــد سال تو گوش کسی زده باشـــم. خیلی برایــم مهـم اسـت. تا به حال پایـم به کلـانتری نرفـــته اســت. به گرفتــاری های مردم دچــار نشـــدم.

ایـــن زمـــیــن ورزش و محوطه ورزش برای من یک درس خوبی بود. من از زمــین خاکـی ورزش آمـدم به چمن سینـمـا، این است که قدرش را می دانم. دیـگر خیال نمـی کنم چیزی بتوانــد مرا از ایـن کار باز بدارد. هیچ وقت حســرت نخوردم. یک برخوردهــایــی دیــدم که نمی توان روی کاغذ کشـیـــد. محـبتی که مردم به من دارنــد. ایـــن همـــه علـــاقه و شوق، واقعا غرورآمـیــز اسـت. اما خدا را شکـر که من مغـــرور نشـدم و ظرفیـــتـــش را داشتم. خودم حس می کنـــم که جوابــگوی محبـت مردم نبودم، دلم خواســـت که در ایـــن فصل از زندگــی که فصــل پایــیــزی عمر من اســت، یک جوابی به مردم بدهـــم، یک تماســی با آنهـــا داشتــه باشــم.

شایـــعـه فوت
ناصر ملــک مطـــیــعی که سابقا برای درمان درد پا و کلیـه در بیــمارســتــان بسـتری شده بود، ایـنـــبــار هم به صلاح دیـد پزشکـــان چند روزی بسـتری شد که باعــث بوجود آمدن شایعــه فوت وی شد، این خبر توسط پســرش تکذیب شد.

پنـــج فیلم بیـاد مانـــدنـی

● فیـلــم قیصـــر (کارگردان :مســـعود کیــمــیایـی) در نقش فرمون – ۱۳۴۸
● فیلم طوقی (کارگــردان :علــی حاتمی در نقــش آسیــد مصـــطفــی – ۱۳۴۹
● فیـــلـــم پهلوان مفـــرد (کارگــردان :امان منطـقـــی) در نقــش مرشــد – ۱۳۵۰
● فیلم قلنـــدر (کارگـردان :علــی حاتمـــی) در نقش قلنـدر – ۱۳۵۱
● سریــال سلـطـان صاحـب قران (کارگردان :علــی حاتمی) در نقـــش امـیرکــبــیر – ۱۳۵۴

جوایز :
برنده جایــزه مجسـمـه سپـــاس بهــترین بازیــگـر نقـــش اول مرد در چهارمــیــن دوره در سال ۱۳۵۰ برای بازی در فیـــلم سه قاپ و برنـــده جایــزه مجسمه سپـاس بهـــتـریــن بازیــگر نقـــش اول مرد در سومیــن دوره در سال ۱۳۴۹ برای بازی در فیـــلم
فیلـم شنـــاسـی ناصر ملک مطیعـــی

بازیــگر و کارگــردان

واریته بهـاریـــپرویز خطیبـــی۱۳۲۸
شکــار خانـگــیــعــلــی دریـابــیگی۱۳۳۰
ولگردمـهدی ریـــیــس فیــروز۱۳۳۱
گردابــحســـن خردمنـد۱۳۳۲
افــسونگــراسـمـاعیـل کوشان۱۳۳۲
غفلـــتـعلــی کســمایـــی۱۳۳۲
چهارراه حوادثــســاموئل خاچـیـکـــیان۱۳۳۴
اتهـامشـاپور یاسـمی۱۳۳۵
هفــده روز به اعــدامـهوشنـــگ کاووسی۱۳۳۵
بازگـــشـت به زنــدگـــیعطاءالـــله زاهــد۱۳۳۶
عروس فراریاسمـاعــیـل کوشان۱۳۳۷
طلســم شکــســتـــهــسیـــامــک یاســمــی۱۳۳۷
دشـمـــن زنپرویز خطیـبـی۱۳۳۷
دو قلوهاشـــاپور یاسمـــی۱۳۳۸
ستـــارگـــان می درخشندمحـمــدعـــلی زرنـــدی۱۳۳۹
اول هیکلـــسیـامک یاسمــی۱۳۳۹
آرامش قبل از طوفانـخــســرو پرویزی۱۳۳۹
عمو نوروزسیــامـک یاسـمی۱۳۴۰
عســـل تلخحــسـیــن مدنـــی۱۳۴۰
سایـــه سرنوشتاسماعیــل کوشان۱۳۴۰
آس و پاسسـیامــک یاسمی۱۳۴۰
کلاه مخــمــلــیـــاسمــاعیل کوشان۱۳۴۱
عروس دهـــکـدهــنـــاصر ملــک مطیعی۱۳۴۱
سوداگــران مرگناصــر ملک مطــیــعی۱۳۴۱
زن ها فرشته انـــداســـمـاعـیـل پورسعید۱۳۴۲
با معـــرفـت هاحسیـــن مدنـی۱۳۴۲
آراس خاننــاصر ملک مطـــیعـــی۱۳۴۲
مردهــا و جاده هانـاصر ملــک مطــیعی۱۳۴۲
لذت گنــاهـــســیامک یاسـمـی۱۳۴۳
ابرام در پاریساسمــاعـیـــل کوشان۱۳۴۳
یک پارچــه آقـــاناصر ملک مطـیعــی۱۳۴۴
پاســداران دریـارضــا صفایـی۱۳۴۴
هاشــم خانمـــحمـد زرین دســت۱۳۴۵
میلــیونر فرارینــاصـــر ملک مطیـعـی۱۳۴۵
قهـــرمان دهــکــدهـــابراهـیم باقـری۱۳۴۵
قفس طلــایــیـــرضا صفـایـــی۱۳۴۵
فرار از حقیــقـــتــنـاصـــر ملـــک مطـــیعــی۱۳۴۵
حسـیــن کرداســمـــاعیل کوشان۱۳۴۵
گوهر شب چراغــاسمــاعیـــل کوشان۱۳۴۶
گذشــت بزرگـناصــر ملک مطیعی۱۳۴۶
طوفان نوحسیـــامـــک یاسـمـــی۱۳۴۶
جاده زرین سمرقندنــاصـــر ملـک مطـــیعی۱۳۴۶
سالـار مرداننــظام فاطـــمی۱۳۴۷
مردان روزگـــارمازیـــار پرتو۱۳۴۸
گرفتارمـــحـــمود کوشان۱۳۴۸
قیـصــرمسعود کیــمیـــایـــی۱۳۴۸
قصه دل هاحمـــیـــد مجتهــدی۱۳۴۸
قصــر زرینـــمـــحـمـــدعــلــی فردیـن۱۳۴۸
جیب بر خوشگـــلهـــتوکرانیــان اوغلو۱۳۴۸
مرید حقنـظـــام فاطمی۱۳۴۹
علــی بی غمـعـبــاس کســـایی۱۳۴۹
طوقیــعـــلـــی حاتــمی۱۳۴۹
سوگولیــفریـدون ژورک۱۳۴۹
سکـــه شانســـایـرج قادری۱۳۴۹
رقـاصه شهرشــاپور قریـــب۱۳۴۹
نقـره داغـــایـرج قادری۱۳۵۰
لوطیـخــســرو پرویزی۱۳۵۰
کلـبـه ای آنـــسوی رودخانــهاحــمــد شیرازی۱۳۵۰
ایوبفریدون ژورک۱۳۵۰
سه قاپـزکــریــا هاشـــمی۱۳۵۰
کاکوشاپور قریب۱۳۵۰
قصـاصـــنـظــام فاطمــی۱۳۵۰
غلــام ژانــدارمـامــان منـــطقی۱۳۵۰
پهلوان مفردامان منطقی۱۳۵۰
پلخسـرو پرویزی۱۳۵۰
باباشملعـــلی حاتمـی۱۳۵۰
میهـــن
مهدی مشـکی و شلوارک داغـنــظـام فاطمی۱۳۵۱
مردفـــریدون ژورک۱۳۵۱
قلــندرعــلـی حاتمی۱۳۵۱
سرگــروهبــانســـعیـد مطــلبـی۱۳۵۱
خاطرخواهـــامیـــر شروان۱۳۵۱
مردان خلــیجنـظـام فاطمـی۱۳۵۱
عروس استانــبولعـثــمـــان سلـــان۱۳۵۱
ناخــداامـیر شروان۱۳۵۲
شیــخ صالحــامان منــطـــقی۱۳۵۲
شورشرضـا میـــرلوحی۱۳۵۲
سرابـفـــریــدون ژورک۱۳۵۲
دشـمـنـــخســـرو پرویزی۱۳۵۲
صلـــات ظهــرسعید مطلـبی۱۳۵۳
ترکـــمنامیـر شروان۱۳۵۳
اوستـــا کریم نوکرتـیـــمـــمـحـــمود کوشان۱۳۵۳
ابـــرمـــردداوود اسـماعـیلـی۱۳۵۳
آقــا مهـــدی وارد می شودفــریدون ژورک۱۳۵۳
به خاطر دخــترم
ده بومی کوچکـپـیتــر کالــیـــنـــسون۱۳۵۳
همـتخســـرو پرویزی۱۳۵۴
عبور از مرز زنـــدگـیرضا صفایــی۱۳۵۴
پاشنــه طلـانظــام فاطـمـی۱۳۵۴
اخـــم نکــن سرکـارامـــیـــر شروان۱۳۵۴
میــهـمــانکامــران قدکـــچــیـان۱۳۵۵
کلک نزن خوشگـــلهـسـعـیـــد مطــلبـی۱۳۵۵
شادی های زنـــدگـیـــمــحـــمود کوشان۱۳۵۵
سیــنه چاکایـــرج قادری۱۳۵۵
چلـچــراغـــخـسرو پرویزی۱۳۵۵
بتـایرج قادری۱۳۵۵

بابـــا گلـــی به جمالتـامـیــر شروان۱۳۵۵
آتـش جنوبآلــن برونت۱۳۵۵
سربــازمحـــمدرضا فاضـلــی۱۳۵۶
دو مرد خشـنــحاتم گرجی۱۳۵۷
تا آخریـــن نفــســـکـامـران قدکـچیـان۱۳۵۷
برزخی هاایــرج قادری۱۳۶۱
نقـــش نگـــارعـــلـی عطشــانــی۱۳۹۲


عکس خاطـره انگــیز از ناصر ملک مطیــعی

سریــال ها

سلـــطــان صاحــبــقران (مجموعه تلویزیونی)علی حاتـــمـــی۱۳۵۴

نویسنده

جاده زرین سمـــرقند۱۳۴۶
میــلــیونر فراری۱۳۴۵
یک پارچــه آقـــا۱۳۴۴
مردها و جاده ها۱۳۴۲


ناصر ملــک مطیعی و ساعد سهیـلی

تهـیــه کنـنـده

میلــیونر فراری (۱۳۴۵)

 

رضا عطاران و ناصـــر ملک مطـــیعـی

ناصر ملـــک مطیــعــی

مهـــران مدیـری و ناصـــر ملــک مطــیـعی

ناصر ملک مطیعی در آخرین روزهای عمرش

عکس ناصر ملک مطیعی با بازیگران معروف ایرانی + بیوگرافی ناصر ملک مطیعی

مطالب مرتبط

نظرات کاربران (0)

دیدگاه ها بسته شده اند.